تاب تاب
سه شنبه 27 اردیبهشت خیلی خسته بودم و حسابی هم خوابم می یومد. ولی آقا سهند که تازه از خواب بیدار شده بود و کلی هم بانشاط و سرحال بود از سر و کولم بالا می رفت.gif)
دلم براش سوخت؛ بهش گفتم مامانی میای بریم تاب تاب ( به زبون شیرین گل پسرم یعنی تاب بازی).gif)
یهو دیدم مثل فشنگ از روی تخت پرید پایین باخنده دستاشو باز کرد یعنی بغلم کن بریم
و گفت تاب تاب
بغلش کردم و بوسیدمش و رفتیم توی اتاقش که لباس تنش کنم.
با متین کوچولو و مامانش (پسرعموی سهند که ده ماهش) رفتیم پارک قیطریه
سهند که کل مسیر رو توی کالسگش بود و بادقت به اطراف نگاه می کرد، با رسیدن به پارک دیگه طاقت نیاورد؛ از کالسگش بیرون اوردمش و دوید پیش بچه ها. نمی دونست از خوشحالی کدوم بازی رو سوار بشه.
گاهی روی تاب بود،.gif)

گاهی سرسره،

یه وقت روی الا کلنگ،

و بازیهای دیگه
و گاهی توی خونه بازیها ورجه ورجه میکرد..gif)
خلاصه انقدر خسته شده بود که خودش اومد توی کالسگش نشست به معنای رفتن.
به خونه که رسیدیم پرید توی بغلم؛ یه خورده شیر خورد و خوابش برد..gif)



تاب تاب
