سهند نادی حق سهند نادی حق ، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

سهند نادی حق

جمعه سوم تیرماه - رفتن به کارخانه

1390/10/30 15:41
نویسنده : مامان سهند
1,174 بازدید
اشتراک گذاری

سلام و صدسلام به دوستای خوب و با معرفتمniniweblog.com

جمعه صبح بابا امیر قرار بود بره کارخونه

آخه حدود یکسالی است بابا امیر از کار قبلیش که رنگ سازی بود دراومده و خودش با پسر خاله اش(همون عموپدرام ماجرای انزلی) یه کارخانه بلوک سبک ساختمونی زدن به نام clc . ماهم توی این مدت خیلی بهمون فشار اومده کلافه، چون بابا امیر اکثر وقتش رو توی کارخونه میگذرونه، شبها تا دیر وقت کار می کنن تا بتونن جواب مشتریها رو بدن، هر روز کلی با کارگرهای ناوارد سر و کله میزنن و دیگه حتی حوصله حرف زدن با ما رو ندارهافسوس؛ خلاصه همش مشغول کاره و کاره و کار و کار ........niniweblog.com

وقتی هم که خونه میاد، هنوز لقمه شام توی دهنشه، صدای خروپفش درمیاد؛ طفلکی خیلی خسته میشه، بیشتر کار هم به دوش بابایی و عمو پدرامه؛ 

بگذریم داشتم میگفتم: بابا امیرگفت اگه شما هم توی خونه حوصله تون سر میره بیاین باهم بریم؛ سعی میکنم زودتر هم کارو تعطیل کنیم و بیایم خونه. منم که دیدم اگه نرم تا آخر وقت امیر میخواد کارخونه بمونه و هی من زنگ بزنم بگه الان راه میفتم الان راه میفتم؛؛؛ سریع سهند رو بیدار کردم، بهش گفتم مامانی بیدار شو میخوایم بریم پیش هاپوها، پیش قوقویی (آخه توی کارخونه هم سگ داریم و هم مرغ و خروس). سهند هم که این حرفو شنید از خوشحالی سریع پرید توی بغلم و هی تکرار می کرد قوقوووووووووو ، قوقوووووووووو .

به کارخونه که رسیدیم سهند رفت باغچه وسط حیاط؛ مرغ و خروسها توی اون هستن.

بیچاره ها تا میخواستن توی سایه درختها بشینن با یه اشاره پای سهند بلند میشدن و میدویدن. یه ده، پانزده دقیقه ای دنبالشون دویدHappy Dance و اونها هم مدام فرار میکردن.

یکی از کارگرها که داشت میرفت برای صرف صبحانه خیارش رو نصف کرد و نصفش رو به سهند داد. عسل مامان هم گرفته بود جلوی یدونه از این مرغها، بیچاره مرغه هم که توی رودربایستی قرار گرفته بود همینطور به سهند نگاه میکرد. من ترسیدم که ممکنه برای گرفتن خیار به سهند حمله کنه ، بهش گفتم مامانی بنداز تا جوجو بخوره.

سهند هم انداخت، یکدفعه دیدم همه مرغ و خروسها دویدن برای گرفتن خیاره.

سهند هم که به وجد اومده بود دنبال اونها بدو بدو میکردشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے؛ بیچاره مرغه هم خیارش رو به نوکش گرفته بود و میدوید تا فقط خودش بخورتش. خلاصه من سهند رو از باغچه دراوردم، مرغ و خروسهای دیگه هم رفتن مشغول دونه خوردن شدن و اون مرغ بینوا هم خیارش رو خورد.

 بعد از چند دقیقه ای که توی محوطه قدم زدیم بابایی رو دیدیم که لباس کار تنش کرد و رفت سوار لیفتراک بشه تا بلوکهایی که خشک شدن رو جابجا کنه؛ آخه اونروز کارگری که مسئول این کار بود نیامده بود، در نتیجه امیر خودش این کار رو بعهده گرفت.

سهند هم با اصرار سوار لیفتراک شد؛ نمیدونید چقدر احساس بزرگی میکرد، گاهی دنده عوض میکرد،؛ گاهی ماشین رو خاموش میکرد، گاهی فرمون رو میچرخوند؛ مدام هم به من میگفت ماماتتا(مامان طلا) بای بای یعنی من رفتم.

الهی قربونش برم واقعا داره مرد میشه دیگه........

حدودای ساعت 11 بود که عمو پدرام هم اومد؛ سهند تا عمو پدرام رو دید پرید توی بغلش مدام بهش میگفت عمی(یعنی عمو)قوقو، عموپدرام هم سهند رو بغل کرد و گفت بیا بریم هاپوها رو ببینیم. کارخونه یه سگ خیلی خطرناک به نام لاری داره که سهند بهش میگه دادی البته خیلی کش دار و جالب . یه سگ ماده هم داره که وقتی اوردنش کارخونه حامله بود و الان شش تا توله داره . خلاصه عموپدرام و سهند رفتن پیش هاپوها، منم یه کمی به خودم خوش گذروندم چون تا اون لحظه مدام داشتم دنبال سهند بدوبدو میکردم تا یه وقت نخوره زمین.

توی باغچه یه موکتی پهن کردیم و نشستیم و پازل های سهند رو که از گلدونه خریده بودیم ریختم جلوش تا یه کم بازی کنه . حدودای ساعت 2:30 بود که امیر گفت حاضر بشید تا بریم ناهار بخوریم و از اونجا هم بریم خونه.

تا از در کارخونه بیایم بیرون ساعت 3 بود؛ امیر گفت اینجا یه رستوران خیلی خوب هست که غذاهاش عالیه؛ ولی فضای رستوران زیاد شیک نیست؛ اگر ازش خوشت نیومد میریم جای دیگه ولی من غذاشو تضمین میکنم. منم که خیلی گرسنه ام بود بیخیال جا و مکانش شدم  و گفتم نه بابا همین خوبه مهم غذاشه که تو میگی عالیه.

جاتون خالی مدتها بود یه همچین غذایی توی رستورانها نخورده بودم http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gifتازگی ها غذاهای بیرون زیاد تعریفی نیست البته قیمتها تعریفی اند ولی غذاها نه....

خلاصه تا رسیدیم خونه ساعت 5 بود. سهند با اینکه خیلی خسته بود ولی خوابش نمیبرد. امیر نمازش رو خوند و خوابید ولی من معطل سهند بودم، تا قندعسلم رو خوابوندم حدودای ساعت7 بودniniweblog.com. حدود یک ساعتی خوابید و بیدار شد تا آخر شب .

از اینکه روز جمعه رو توی خونه نموندیم خیلی خوشحال بودمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے و از اینکه تصمیمی گرفتم که باعث شد سهند روز جمعه رو حسابی بازی کنه خوشحالتر.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

سيدمهدي
9 تیر 90 9:57
♥(¯`´•.¸(¯`´•.¸ ________ღ♥ღ_________ ¸.•´´¯)¸.•´´¯)♥
♥---==♥_ •*•۩▓۩▬►♥آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم ♥◄▬۩▓۩ـ•*•_♥=--♥
♥(_¸.•´´(_¸.•´´ ¯¯¯¯¯¯¯¯ღ♥ღ¯¯¯¯¯¯¯¯¯ `´•.¸_) ´´•.¸_)♥


ممنونم آقا سیدمهدی امیدوارم شما هم همیشه موفق باشید
سيدمهدي
9 تیر 90 17:27
سلام. سهند جان از اين به بعد بهم بگو دائي. باشه فدات شم......خواهرگلم سلام عيد بر شما و خانواده عزيزت مباركباد راستش به خاطر عيد صبر كردم ولي قسمت آخرش رو ميزارم حتما بيا تا بدوني چرا اين خاطره براي من تلخه


دایی جون سلام
از آشنایی با شما خوشحالم حتما بهتون سر می زنم راستی ممنونم که جوابم رو دادید
مامـان آتـیـن
9 تیر 90 22:30
ای قربووووووووون اون ماماتتا گفتنش برم مننننننننننن چقدر شیرین زبونه این پسرک
مامانی چرا از عکسای این شاه پسر نمیذاری آخه؟؟؟
همیشه خوش باشین
می بوسمتون


آره خاله جون واقعا قشنگ میگه ماماتتا. عکسهای روز جمعه رو هم به زودی میزارم شما هم آتین خوشگله رو ببوسید
مامان کیارش
9 تیر 90 23:16
امیدوارم همیشه بهتون خوش بگذره. بچه ها همیشه بادیدن حیوونا هیجانزده وخوشحال می شن.سهن خوشگلم رو ببوس که مامانش رو دیگه اذیت نمی کنه.


مرسی خاله جونم شما هم کیارش عزیزم رو ببوسید
سيدمهدي
10 تیر 90 22:18
شلام دائي جان خوبي خمشل من قربونت برم منم يه دخمل خوشگل عين تو دارم اسمش زهراست .اما از تو يه كم بزرگه شش سالشه .قربونت برم به مامان بگو يه بوس از اون لپهاي خوشگلت جاي من بكنه فدات شم


مرسی دایی جونم شما هم زهراسادات رو از طرف من و مامانی هزار تا بوس کنید
سيدمهدي
11 تیر 90 9:41
سلام. سهند دائي خوبي فدات .قربون شكلت برم به اسم همون وبلاگت كه ماماني برات انتخاب كرده لينكت كردم قربون شكلت برم


سلام دایی جون ممنونم از محبتتون
مامان غزل
11 تیر 90 9:51
سلام مامان سهند عزیز
مرسی از لطفت عزیزم.
چه ÷سمل نازی داری.خدا حفظش کنه.
عزیزم منم لینکت کردم.مرسی از مهربونیت.


خواهش می کنم خاله جون مرسی که به ما سر زدید
مامان غزل
13 تیر 90 11:12
http://khanevadeiran.ir/member.php?action=register&uid=7

سلام مان سهند جان.
این لینکی که برات گذاشتم عزیزم یه سایت خانوادگیه .اونجا ببینمت خوشحال میشم.


مامان غزل جون مرسی از محبتت. منم مشتاق زیارت شما هستم


مامان سید ابوالفضل
13 تیر 90 15:42



قربونت برم
مامان ماهان
13 تیر 90 16:09
سلام گلم قربونت برم خیلی لطف داری عزیزم
منم با همون اسم وبلاگت لینکت کردم


ممنونم خاله جون
مامان مسیح
13 تیر 90 16:18
سلام عزیزم...خوبی ؟ ممنون که به ما سر زدین...
چرا خبر ندادین لینکن کردین... اینجوری که شرمنده شدم وقتی دیدم لینکو....منم با همین اسم وبتون لینکتون کردم...
سهند خوشگل خاله رو ببوسین


ممنونم خاله از حضور گرمتون
شهرزاد مامان صدرا کوچولوی قهرمان
14 تیر 90 18:59
ای جاااااااان.خیلی با نمک بود سهند عزیزو ببوسید


مرسی خاله جون
سيدمهدي
14 تیر 90 20:38
سلام دائي جان اومده بودم حالت رو از ماماني بپرسم .گفتم خوب وقتي مردخونه يعني سهند جان است ديگه چه دليلي داره آدم با زن حرف بزنه آخه فداش بشم يه پا مرد شده براي خودش سهند جان مامان اذيتت كرد زودي برو آشپزخونه ظرفهارو بشكن نترس دائي مهدي مثل كوه وايساده پشتت سلام خواهري . بابا به فكر عروس باش سهند دائي بزرگ شده هااااااا نترس من سيدم چشم ندارم... ولي واااي به حالت هر وقت زن خواست براش نگيريد اونوقت من .ميدونم و او باباش


سلام داداشی
مرسی که کارهای خوب به بچه ها یاد میدی !!!!!!!!!!!
راستی من خودم موافق با زودزن گرفتن پسرها هستم انشاءالله به وقتش براش زن هم میگیریم. شما لطفا دنبال دختر خوب باشید براش.
ممنونم که به ما سر میزنید
سيدمهدي
15 تیر 90 11:33
ببين چجوري از الان پات رو ميكشي عقب خواهري جان .نترس با خوشگلي كه سند جان داره . تا ما بخوايم پيدا كنيم . دخترا سهند رو بردند . خواهري جان مراقب باشا .


ای وای به حال من یه پسر دردونه دارم اونم دخترا ببرن
مرسی که به من سر میزنید