جمعه سوم تیرماه - رفتن به کارخانه
سلام و صدسلام به دوستای خوب و با معرفتم.gif)
جمعه صبح بابا امیر قرار بود بره کارخونه
آخه حدود یکسالی است بابا امیر از کار قبلیش که رنگ سازی بود دراومده و خودش با پسر خاله اش(همون عموپدرام ماجرای انزلی) یه کارخانه بلوک سبک ساختمونی زدن به نام clc . ماهم توی این مدت خیلی بهمون فشار اومده
، چون بابا امیر اکثر وقتش رو توی کارخونه میگذرونه، شبها تا دیر وقت کار می کنن تا بتونن جواب مشتریها رو بدن، هر روز کلی با کارگرهای ناوارد سر و کله میزنن و دیگه حتی حوصله حرف زدن با ما رو نداره
؛ خلاصه همش مشغول کاره و کاره و کار و کار .........gif)
وقتی هم که خونه میاد، هنوز لقمه شام توی دهنشه، صدای خروپفش درمیاد
؛ طفلکی خیلی خسته میشه
، بیشتر کار هم به دوش بابایی و عمو پدرامه؛
بگذریم داشتم میگفتم: بابا امیرگفت اگه شما هم توی خونه حوصله تون سر میره بیاین باهم بریم؛ سعی میکنم زودتر هم کارو تعطیل کنیم و بیایم خونه. منم که دیدم اگه نرم تا آخر وقت امیر میخواد کارخونه بمونه و هی من زنگ بزنم بگه الان راه میفتم الان راه میفتم؛؛؛ سریع سهند رو بیدار کردم، بهش گفتم مامانی بیدار شو میخوایم بریم پیش هاپوها، پیش قوقویی (آخه توی کارخونه هم سگ داریم
و هم مرغ و خروس
). سهند هم که این حرفو شنید از خوشحالی سریع پرید توی بغلم و هی تکرار می کرد قوقوووووووووو ، قوقوووووووووو .
به کارخونه که رسیدیم سهند رفت باغچه وسط حیاط؛ مرغ و خروسها توی اون هستن.
بیچاره ها تا میخواستن توی سایه درختها بشینن با یه اشاره پای سهند بلند میشدن و میدویدن
. یه ده، پانزده دقیقه ای دنبالشون دوید
و اونها هم مدام فرار میکردن.
یکی از کارگرها که داشت میرفت برای صرف صبحانه خیارش رو نصف کرد و نصفش رو به سهند داد. عسل مامان هم گرفته بود جلوی یدونه از این مرغها، بیچاره مرغه هم که توی رودربایستی قرار گرفته بود همینطور به سهند نگاه میکرد
. من ترسیدم که ممکنه برای گرفتن خیار به سهند حمله کنه ، بهش گفتم مامانی بنداز تا جوجو بخوره.![]()
سهند هم انداخت، یکدفعه دیدم همه مرغ و خروسها دویدن برای گرفتن خیاره.
سهند هم که به وجد اومده بود دنبال اونها بدو بدو میکرد
؛ بیچاره مرغه هم خیارش رو به نوکش گرفته بود و میدوید تا فقط خودش بخورتش. خلاصه من سهند رو از باغچه دراوردم، مرغ و خروسهای دیگه هم رفتن مشغول دونه خوردن شدن و اون مرغ بینوا هم خیارش رو خورد.
بعد از چند دقیقه ای که توی محوطه قدم زدیم بابایی رو دیدیم که لباس کار تنش کرد و رفت سوار لیفتراک بشه تا بلوکهایی که خشک شدن رو جابجا کنه؛ آخه اونروز کارگری که مسئول این کار بود نیامده بود، در نتیجه امیر خودش این کار رو بعهده گرفت.
سهند هم با اصرار سوار لیفتراک شد
؛ نمیدونید چقدر احساس بزرگی میکرد، گاهی دنده عوض میکرد،؛ گاهی ماشین رو خاموش میکرد، گاهی فرمون رو میچرخوند؛
مدام هم به من میگفت ماماتتا(مامان طلا) بای بای یعنی من رفتم.
الهی قربونش برم واقعا داره مرد میشه دیگه........

حدودای ساعت 11 بود که عمو پدرام هم اومد؛ سهند تا عمو پدرام رو دید پرید توی بغلش
مدام بهش میگفت عمی(یعنی عمو)قوقو، عموپدرام هم سهند رو بغل کرد و گفت بیا بریم هاپوها رو ببینیم. کارخونه یه سگ خیلی خطرناک به نام لاری داره
که سهند بهش میگه دادی البته خیلی کش دار و جالب . یه سگ ماده هم داره که وقتی اوردنش کارخونه حامله بود
و الان شش تا توله داره
. خلاصه عموپدرام و سهند رفتن پیش هاپوها، منم یه کمی به خودم خوش گذروندم چون تا اون لحظه مدام داشتم دنبال سهند بدوبدو میکردم تا یه وقت نخوره زمین.
توی باغچه یه موکتی پهن کردیم و نشستیم و پازل های سهند رو که از گلدونه خریده بودیم ریختم جلوش تا یه کم بازی کنه . حدودای ساعت 2:30 بود که امیر گفت حاضر بشید تا بریم ناهار بخوریم
و از اونجا هم بریم خونه.
تا از در کارخونه بیایم بیرون ساعت 3 بود؛ امیر گفت اینجا یه رستوران خیلی خوب هست که غذاهاش عالیه؛
ولی فضای رستوران زیاد شیک نیست؛ اگر ازش خوشت نیومد میریم جای دیگه ولی من غذاشو تضمین میکنم. منم که خیلی گرسنه ام بود بیخیال جا و مکانش شدم و گفتم نه بابا همین خوبه مهم غذاشه که تو میگی عالیه.![]()
جاتون خالی مدتها بود یه همچین غذایی توی رستورانها نخورده بودم
تازگی ها غذاهای بیرون زیاد تعریفی نیست البته قیمتها تعریفی اند ولی غذاها نه....
خلاصه تا رسیدیم خونه ساعت 5 بود. سهند با اینکه خیلی خسته بود ولی خوابش نمیبرد. امیر نمازش رو خوند و خوابید ولی من معطل سهند بودم، تا قندعسلم رو خوابوندم حدودای ساعت7 بود
. حدود یک ساعتی خوابید و بیدار شد تا آخر شب .
از اینکه روز جمعه رو توی خونه نموندیم خیلی خوشحال بودم
و از اینکه تصمیمی گرفتم که باعث شد سهند روز جمعه رو حسابی بازی کنه خوشحالتر.


![]()


جمعه سوم تیرماه - رفتن به کارخانه
