سهند نادی حق سهند نادی حق ، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

سهند نادی حق

اومدیم با یه عالمه خبر

1390/10/30 15:20
نویسنده : مامان سهند
4,652 بازدید
اشتراک گذاری

zibaسلام گل پسرم تاج سرم سهند گلم

                     سلام همه هست و بودم همه وجودم

                     سلام سهند نازنینم

مامانی چند وقتیه که نتونستم وبلاگت رو آپ کنم و حسابی از هم دوره هات عقب افتادم

از وقتی که عمه لیلا اینا اومدم کلی سرمون گرم شد و وقتی هم که رفتن دیگه پشتم باد خورده بودم و یه جورایی تنبلی میکردم که بیام و آپ کنم و فقط به تایید نظرات میپرداختم و به دوستان سری میزدم و میرفتمافسوس

گل نازم چند روزی بود که عمه لیلا اینا اومدن یه روز با اجازه بابایی من و شما رفتیم سلمونی، این اولین سلمونی شما بود.مژه

من و بابایی همیشه میترسیدیم که نکنه شما رو ببریم سلمونی و شما گریه و زاری راه بندازی،؛ به قول بابایی یه جورایی تابو داشتیم از این کاریول

ولی شما باز هم مثل همیشه شخصیت و شعور بالات رو نشون عالمیان دادیمژه و مثل یه شاهزاده نشستی و آقای آرایشگر موهای قشنگ رو مرتب کردبغل

بعد از اینکه کارش تموم شد به من گفت که خانوم برای پسرت اسفند دود کن واقعا آقاستاز خود راضی راست میگفت مامانی تو واقعا آقایی، هر وقت که ما از موضوعی دلشوره داریم واقعا خودت رو خوب نشون میدیقلبماچ

چند روز بعد بابا امیر یه خرگوش از کارخونه برات اوورد خونه، من با حیوونها میونه خوبی ندارم برای همین کلی غر زدم که از توی کارتونش درش نیار، باباامیر هم دید که من راضی نیستم به شما گفت اگر مامانی اجازه نده ما بازش نمیکنیم، ولی بیا بهش قول بدیم که شما دست به خرگوش نمیزنیخیال باطل و اگر هم زدی فورا دستت رو میشوریم.خیال باطل

من هم اجازه دادم البته بگذریم که اون شب سه دست کامل لباس برای شما عوض کردم، و با صابون آنتی باکتریال هم کامل دست و پاهات رو شستم، چکار کنم دیگه مامانی اصلا از جک و جونورها خوشم نمیاد، بعدش هم میترسیدم که مریضی داشته باشه و شما رو مریض کنهچشم

حدود چند یه ساعتی با خرگوشه بازی کردی و بهش سیب و کاهو دادی و بیچاره از گرسنگی همشو خورد و وقتی هم به بابا امیر زل میزد تو هم بهش میگفتی به حف من گوش کون(به حرف من گوش کن) به بابایی نیگا نکون (به بابایی نگاه نکن) قلب

صبح هم با صدای جیغ و داد تکتم و مجتبی از خواب بیدار شدی چون باباامیر خرگوشه رو توی جعبه و بیرون در خونه گذاشته بودزبان و اونم کارتونش رو جویده بود و رفته بود پایین، خونه مامان شیرین اینا، مامانی نمیدونی چه جیغ و فریادی بود نیشخند

یواش یواش روزهای طی شد و زمانی رسید که باید عمه لیلا اینا میرفتن، روز دوشنبه ساعت 8 صبح پرواز داشتن و ما یکشنبه شب براشون good bye party گرفتیم. حدود سی نفر مهمون داشتیم و تقریبا از روز جمعه قبلش کارهای مهمونی رو شروع کرده بودیم ، خرید کردیم و مهمون دعوت کردیم و شام پختیم و خلاصه کلی کار مفید انجام دادیم،از خود راضی من دوست داشتم شام مرغ سرخ شده ی شکم پر با قرمه سبزی درست کنم ولی باباامیر گفت نمیخوام زیاد پای گاز بایستیخجالت به همین دلیل قرمه سبزی درست کردم و باباامیر هم زحمت جوجه کباب رو کشید،خوشمزه شکر خدا همه چیز خوب بود و از همه مهم تر مورد رضایت خودم واقع شد،خنده 

البته ژله خرده  شیشه هم درست کرده بودم که مورد استقبال مدعوین قرار گرفت و فوق العاده هم خوشمزه شده بود.خوشمزه

همون شب خبر رسید که سرایدار کارخونه باباامیر همراه همسرش بیرون رفته بودن که تصادف میکنن و طفلک آقای کربلایی به رحمت خدا میره، تعجبباباامیر اون شب خیلی ناراحت بود.ناراحت

پنجشنبه این هفته باباامیر خونه بود، از صبح که از خواب بیدار شدی به بابایی گفتی باباامیر منو ببر حموم،؛ بابایی هم بردت حموم ولی اجازه نمیدادی که بشورتت و میگفتی خودم میخوام تمیش بیشم (تمیز بشم) به همین دلیل مشغول شستن خودت شدی و ما هم که ندید بدیدنیشخند هی رفتیم و اومدیم و ازت عکس انداختیم و فیلم گرفتیم و همین شد که شما سرما خوردینگران البته این نظر منه؛ ولی بابایی قبول نداره و میگه از سرمای اتاق خوابه؛ خلاصه بردیمت جمعه صبح ساعت 10 از خونه زدیم بیرون و رفتیم ختم آقای کربلایی؛ بعد هم رفتیم کارخونه تا بابایی که یه نیم ساعتی اونجا کار داشت به کاراش برسه؛ هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که مامانی طاهره زنگ زد و گفت که شوهر خاله بابایی محمد فوت کرده؛ از کارخونه رفتیم ناهار خوردیم و از اونجا هم رفتیم منزل خاله بابایی محمد؛ هنوز بنده خدا رو از خونه نبرده بودن بیرون؛ مدتی بود که مریض بود و جاگیر توی خونه؛ خدا همه رفتگان رو رحمت کنهگریه

تقریبا یه یک ساعتی نشستیم و اومدیم به سمت خونه؛ سر راه شما رو بردیم دکتر و تشخیص دکتر این بود که هنوز مریض نشده و فقط توی گلوش ترشح داره؛ یه مقدار دارو برات نوشت که همش خارجی بود و بدون بیمه؛ تقریبا قیمت داروهات شد 30 هزار تومن؛ متفکر فدای سرت گل مننیشخند بابایی من و شما رو رسوند خونه و از اونجایی که شب اربعین بود خودش رفت هیئت .

من و شما هم رفتیم خونه مامان شیرین و کلی با عمه حدیثه شام درست کردیم و خوش گذروندیمزبان

صبح شنبه حال شما خیلی بد شد و سرفه های بدی میکردی و هیچی از گلوت پایین نمیرفت. از اونجایی که روز یکشنبه مهمونی داشتیم و قرار بود که خاله جونم با دختر خاله عزیزم و مامانی و بابایی بیان خونمون، مشغول کارهام شدم؛ البته بیشتر مواظب شما بودم و به شما رسیدگی میکردم؛ همه اینا به کنار؛ این مسئله توالت بردن و از پوشک گرفتن که خودش یه مصیبت عظماست.ابرو دیگه پا و کمر برام نموندهآخ

خلاصه سر وقت داروهای شما رو میدادم و مواظب ساعت هم بودم که نکنه یادت بره و بهم نگی و از جهت جیش کردن کار خرابی بشه...شیطان

 یکشنبه رسید و مهمونها مون اومدن و کلی بهمون خوش گذشت؛ البته حال شما همچنان بد بود و یک دفعه هم گلاب به روی دوستان بالا اووردیسبز که مجبور شدیم فرش آشپزخونه رو ببریم توی حمام و با کمک باباامیر بشوریم. نگران

روز دوشنبه دیگه طاقت نیاوردم و مجددا بردمت دکتر؛ البته ایندفعه پیش دکتر خودت آقای دکتر روحانی؛

انگار تا پیش ایشون نری خوب نمیشی؛ فقط یک دفعه دستش بهت بخوره حالت از این رو به اون رو میشه؛ لبخند

زنگ در مطب دکتر رو زدم منشی در رو باز کرد؛ یه موکت کوچیک جلوی در ورودی انداخته بودن؛ تا شما موکت رو دیدی برگشتی بیرون و با صدای بلند گفتی کفشامو دی ناوودم(کفشهامو در نیاوردم) نیشخندهمه مریضهایی که توی مطب دکتر بودن به اضافه منشی زدن زیر خنده؛ و برات قربون صدقه رفتن خیلی ناز و نمکی گفتی. آفرین پسر مودب منبغل

بهت گفتم که نه مامان جونم اینجا باید با کفش بریم داخل؛ چون فرش نداره؛ ببین مامانی و باباامیر و خاله ها هممون کفش داریم؛ بعد که نگاه کردی راضی شدی که بری داخل مطب دکتر.

دکتر روحانی معاینه ات کرد و گفت که گلو و گوشت چرک نداره و اصلا نباید آنتی بیوتیک میخوردمتفکر ولی حالا که بهش دادید ادامه بدید تا ویروس ها مجددا حمله نکنن و تا 4- 5 روز ادامه بدید. امان از دست این دکترهای بی سوادکلافه

بعد هم قد و وزنت رو گرفت، وزنت با لباس 15 کیلو بود که گفت احتمالا همون 5/13 کیلو هست و قدت 91 سانت بود؛عینک دکتر میگفت عالیه و بچه تون در آینده جزو بچه های درشت و بلند قده.مژه خدا کنه مامانیلبخند دوستدارم قدت بلند باشهفرشته ولی دوست ندارم چاق و بی مصرف بشیخنده.

خلاصه از آقای دکتر خداحافظی کردیم و بهمون گفت که به هیچ وجه توی سرما نبردیش تا حالش خوب بشه؛ قرار بود که برای ختم شوهر خاله بابایی بریم که اونم به خاطر شما کنسل شد. بابا امیر هم اونروز توی خونه موند و کلی بهمون خوش گذشت.زبان

یه چیز دیگه هم دکتر گفت که برام جالب بود؛ گفت اینقدر به این بچه ها دارو و تقویتی و مکمل های مختلف ندید؛ کبد بچه ها رو از کار میندازین؛ به فکر فهم و شعورشون باشید نه شکمشونقلب

مامانی جونم امروز که سه شنبه است شکر خدا حالت خیلی بهتره؛ مگه نگفتم که دست دکتر روحانی شفاستقلب

امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی گل من

سهند جونم ضمنا حرف زدنت هم خیلی خوب و کامل شده و به قول بابایی محمد مثل بلبل ها شیرین زبونی میکنی؛ دیگه همه چی میگی و کلی هم ابراز احساسات میکنی؛ فدای چشمای قشنگت بشم نازنینم به اندازه همه دنیا دوستت دارم. همه وجودم همه زندگیم.

عکسهات رو هم توی ادامه مطلب برات میزارم ...

اینم عکسهای گل پسرم سهند عزیزم

 

اولین سلمونی سهند با آرامش

 اولین سلمونی سهند

اولین سلمونی سهند

 

سهند گلم بعد از سلمونی

سهند بعد از سلمونی

 

نفس مامان در حال تماشای تلویزیون

همه عشق من

 

عشق مامانی در خواب

همه عشق من در حال خواب

 

سهند و خرگوش بلا

سهند با خرگوش بلا

سهند با خرگوشی

 

سهند شیطون در دکور اسباب بازی هاش

سهند شیطون در کمد اسباب بازی ها

 

مراحل ساخت ژله خرده شیشه

مراحل ساخت ژله خرده شیشه

ژله خرده شیشه

 

مرحله نهایی ژله خرده شیشه

مرحله نهایی ژله خرده شیشه

 

سهند در شب مهمونی عمه لیلا، کلاه و جلیقه اش صنایع دستی اصفهانه، خرید باباامیر

سهند در روز مهمونی عمه لیلا

 

عشق مامانی در حال شستن خودش در حمام

سهند در حال شستن خودش در حمام

 

نازگلم بعد از حمام، خسته و داغون

سهند بعد از حمام

 

سهند نازم خسته شده و حال خندیدن نداره

سهند خسته

 

سهند خوابیده

فدات خوابیدنت مامانی

 

سهند با کلاه تولد تکتم در اتاق خودش

سهند بعد از جشن تولد تکتم

 

اینم آخرین عکس سهند در کارخونه باباامیر

سهند در کارخونه باباامیر

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (16)

مامان متین
27 دی 90 22:23
سلام گل پسر . خوبی که ان شاللهوای مبارک اولین سلمونی چه آقایی شدی
مامانش خسته نباشی با این همه کار و مشغله
قربون حرف زدنت سهند جونم.
خوش بحالت خانمی چه مرد مهربونو به فکری داری.
ای جان چه پسر تمیزی

ااااااااااااسهند.... خاله جان توی کمد رفتی چرا بیا بیرون شیشه خطرناکه
ایول مامانی ژلت خیلی باحال خوشمزه هم به نظر میاد نوش جون همگیتون .هنرمندیا
مامانی تند تند بیا خسته شدم این همه مطلب خوندم یه دفه ای


خانومی سلام من رو هم پذیرا باشید، راستش من نمیتونم وبلاگ شما رو باز کنم بعد از چند دقیقه ای eroor میده و بسته میشه. امیدوارم همیشه خوش باشید
بهناز خانومی
28 دی 90 10:28
معصومه جان منم مثل شما از جک و جونورا متنفر بودم اما وقتی شوهرم واسم 1 خرگوش کوچولو گرفت وشب اول از ترس سرش جیغ و داد کردم اما بعدا خیلی به اون عادت کردم و خیلی دوسش داشتم تا اینکه خودت میدونی چی شد
در مورد سهند آخه چرا بدجنسی میکنی و بچه رو میبری سلمونی
نبرش هوینطوری خوشجلههههه
راستی دستور ژله رو واسم میزاری تو وبلاگم اگه ممکنه میخوام دستور تجربی خودت رو داشته باشم نه این دستورایی که تو اینترنته
دیگه اینکه سهند و خیلی میدوستممممممم
از طرف من ببوسش


حتما گلم، خیلی ممنونم از لطفت بابت محبتی که به سهند دارید خوبی از خودتونه


مامان سانای
28 دی 90 11:31
اولین سلمونی رفتنت مبارک نادی حق. خرگوشو بالاخره چی کار کردین ؟ شکر خدا که حالت بهتر شده
ترنم
28 دی 90 14:43
وایییییییییییی اولین سلمونی پسری مبارک باشه گلم الهی قربون اون ادبت سهند عزیزم معصومه جان طرز تهیه ژله رو برامون توضیح بده گلم مرسیییییییییییی
مامان ساينا
28 دی 90 15:29
عكساي خوشكلي گرفته بودي.موهات هم خيلي ناز شدن سهند جون وآفرين به اين گل پسر كه اصلا اذيت نكرده و خيلي خوب حرف مامان و باباشو گوش كرده.


مامانی ممنونم از حضور گرمتون ولی متاسفانه من نمیتونم وارد وب شما بشم.
مامان نسترن
28 دی 90 17:49
سلام گل پسری. الهی همیشه خوب وسلامت باشی عزیزم
مامان متین
28 دی 90 19:42
آخه چرا من که همین الان بازش کردم مشکل نداشت


نمیدونم خانومی من هرچی میخوام وبلاگ شما رو بازکنم نمیشههههههههه
مامان کیارش
29 دی 90 15:25
سلام .اول فدای سهند بشم که اینقد آقاست .اولین رفتن سلمونیش مبارک باشه .ان شااله اصلاح دومادیش. دوم عکسهای خیلی قشنگی گذاشتی ماشااله سهند جون واسه خودش مردی شده سوم:اگه برات زحمتی نیست دستور این ژله خوشمزه و خوشگل برام بنویس. ازت ممنونم
سمانه مامان پارسا جون
29 دی 90 16:40
سلام معصومه جون خوبی؟ وای چه عکسهای خوشگلی عکس سهند بعد ار حمومش خیلی ناز بود راستی منم تازگیها این ژله رو درست کردم خیلی شیک و خوشمزست
مامان کوثری
29 دی 90 20:38
الهی فداش بشم واقعا هم ماشاالله داره با اون چشم های نازش خدا عمرش بده چقدر هم عکس ها ناز و خوشگل بودن چقدر باوقار هزار الله و اکبر
مامان امیر علی
29 دی 90 22:11
سلام خوبین کم چیدا هستین معلومه که بهتون خیلی خوش می گذره به عمه لیلا جون سلام برسونید .راستی ژله را برام می نویسی چطور درست کردین .ممنون .خرگوشه هم مبارک ماشاله به وزنش و قدش .اما امیر علی 12 کیلو با لباس شده تازه اما قد 94 هست .راستی اگه دکتر خوبیه می شه ادرس و تلفن را به من بدین واسه وزنش ببرم .ممنون
مهسا-مامی بردیا
30 دی 90 15:04
همه عکساش قشنگ بودن ...ببوسش...
مامان امیرعلی
30 دی 90 15:57
به به .بلاخره آپ کردی.داشتم نگران میشدم کم کم.راسی چرا بهمون سر نمیزدی.آقا سهند هم برا خودش مردی شده ها.
آذر(مامان کیارش)
3 بهمن 90 17:56
سلام دوست جون .من هنوز منتظر دستور ژله هستم پس کی به ما سر می زنی خاله معصومه.
مونا
18 آبان 92 16:35
سلام عسسسسسسسسیسم خدایا !!!! چه گل پسری!!!!!! خدا واستون نگرش داره الهی الهی
باران
24 اسفند 92 7:22
سلام وبلاگ خیلی قشنگی داری و همچنین پسر خیلی ناز و خوشگلی خدا براتون نگهش داره منم منتظر یه فرشته ام میشه یه سوال بپرسم این عکس ها رو چجوری و در چه سایتی اپلود میکنید ؟سایزشونم تغییر میدین؟منم خیلی دوست دارم تو وبلاگ جدید فرشتم عکس بذارم راهنماییم کنید ممنون میشم