اومدیم با یه عالمه خبر
سلام گل پسرم تاج سرم سهند گلم
سلام همه هست و بودم همه وجودم
سلام سهند نازنینم
مامانی چند وقتیه که نتونستم وبلاگت رو آپ کنم و حسابی از هم دوره هات عقب افتادم
از وقتی که عمه لیلا اینا اومدم کلی سرمون گرم شد و وقتی هم که رفتن دیگه پشتم باد خورده بودم و یه جورایی تنبلی میکردم که بیام و آپ کنم و فقط به تایید نظرات میپرداختم و به دوستان سری میزدم و میرفتم
گل نازم چند روزی بود که عمه لیلا اینا اومدن یه روز با اجازه بابایی من و شما رفتیم سلمونی، این اولین سلمونی شما بود.
من و بابایی همیشه میترسیدیم که نکنه شما رو ببریم سلمونی و شما گریه و زاری راه بندازی،؛ به قول بابایی یه جورایی تابو داشتیم از این کار
ولی شما باز هم مثل همیشه شخصیت و شعور بالات رو نشون عالمیان دادی
و مثل یه شاهزاده نشستی و آقای آرایشگر موهای قشنگ رو مرتب کرد
بعد از اینکه کارش تموم شد به من گفت که خانوم برای پسرت اسفند دود کن واقعا آقاست
راست میگفت مامانی تو واقعا آقایی، هر وقت که ما از موضوعی دلشوره داریم واقعا خودت رو خوب نشون میدی

چند روز بعد بابا امیر یه خرگوش از کارخونه برات اوورد خونه، من با حیوونها میونه خوبی ندارم برای همین کلی غر زدم که از توی کارتونش درش نیار، باباامیر هم دید که من راضی نیستم به شما گفت اگر مامانی اجازه نده ما بازش نمیکنیم، ولی بیا بهش قول بدیم که شما دست به خرگوش نمیزنی
و اگر هم زدی فورا دستت رو میشوریم.
من هم اجازه دادم البته بگذریم که اون شب سه دست کامل لباس برای شما عوض کردم، و با صابون آنتی باکتریال هم کامل دست و پاهات رو شستم، چکار کنم دیگه مامانی اصلا از جک و جونورها خوشم نمیاد، بعدش هم میترسیدم که مریضی داشته باشه و شما رو مریض کنه
حدود چند یه ساعتی با خرگوشه بازی کردی و بهش سیب و کاهو دادی و بیچاره از گرسنگی همشو خورد و وقتی هم به بابا امیر زل میزد تو هم بهش میگفتی به حف من گوش کون(به حرف من گوش کن) به بابایی نیگا نکون (به بابایی نگاه نکن) 
صبح هم با صدای جیغ و داد تکتم و مجتبی از خواب بیدار شدی چون باباامیر خرگوشه رو توی جعبه و بیرون در خونه گذاشته بود
و اونم کارتونش رو جویده بود و رفته بود پایین، خونه مامان شیرین اینا، مامانی نمیدونی چه جیغ و فریادی بود 
یواش یواش روزهای طی شد و زمانی رسید که باید عمه لیلا اینا میرفتن، روز دوشنبه ساعت 8 صبح پرواز داشتن و ما یکشنبه شب براشون good bye party گرفتیم. حدود سی نفر مهمون داشتیم و تقریبا از روز جمعه قبلش کارهای مهمونی رو شروع کرده بودیم ، خرید کردیم و مهمون دعوت کردیم و شام پختیم و خلاصه کلی کار مفید انجام دادیم،
من دوست داشتم شام مرغ سرخ شده ی شکم پر با قرمه سبزی درست کنم ولی باباامیر گفت نمیخوام زیاد پای گاز بایستی
به همین دلیل قرمه سبزی درست کردم و باباامیر هم زحمت جوجه کباب رو کشید،
شکر خدا همه چیز خوب بود و از همه مهم تر مورد رضایت خودم واقع شد،
البته ژله خرده شیشه هم درست کرده بودم که مورد استقبال مدعوین قرار گرفت و فوق العاده هم خوشمزه شده بود.
همون شب خبر رسید که سرایدار کارخونه باباامیر همراه همسرش بیرون رفته بودن که تصادف میکنن و طفلک آقای کربلایی به رحمت خدا میره،
باباامیر اون شب خیلی ناراحت بود.
پنجشنبه این هفته باباامیر خونه بود، از صبح که از خواب بیدار شدی به بابایی گفتی باباامیر منو ببر حموم،؛ بابایی هم بردت حموم ولی اجازه نمیدادی که بشورتت و میگفتی خودم میخوام تمیش بیشم (تمیز بشم) به همین دلیل مشغول شستن خودت شدی و ما هم که ندید بدید
هی رفتیم و اومدیم و ازت عکس انداختیم و فیلم گرفتیم و همین شد که شما سرما خوردی
البته این نظر منه؛ ولی بابایی قبول نداره و میگه از سرمای اتاق خوابه؛ خلاصه بردیمت جمعه صبح ساعت 10 از خونه زدیم بیرون و رفتیم ختم آقای کربلایی؛ بعد هم رفتیم کارخونه تا بابایی که یه نیم ساعتی اونجا کار داشت به کاراش برسه؛ هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که مامانی طاهره زنگ زد و گفت که شوهر خاله بابایی محمد فوت کرده؛ از کارخونه رفتیم ناهار خوردیم و از اونجا هم رفتیم منزل خاله بابایی محمد؛ هنوز بنده خدا رو از خونه نبرده بودن بیرون؛ مدتی بود که مریض بود و جاگیر توی خونه؛ خدا همه رفتگان رو رحمت کنه
تقریبا یه یک ساعتی نشستیم و اومدیم به سمت خونه؛ سر راه شما رو بردیم دکتر و تشخیص دکتر این بود که هنوز مریض نشده و فقط توی گلوش ترشح داره؛ یه مقدار دارو برات نوشت که همش خارجی بود و بدون بیمه؛ تقریبا قیمت داروهات شد 30 هزار تومن؛
فدای سرت گل من
بابایی من و شما رو رسوند خونه و از اونجایی که شب اربعین بود خودش رفت هیئت .
من و شما هم رفتیم خونه مامان شیرین و کلی با عمه حدیثه شام درست کردیم و خوش گذروندیم
صبح شنبه حال شما خیلی بد شد و سرفه های بدی میکردی و هیچی از گلوت پایین نمیرفت. از اونجایی که روز یکشنبه مهمونی داشتیم و قرار بود که خاله جونم با دختر خاله عزیزم و مامانی و بابایی بیان خونمون، مشغول کارهام شدم؛ البته بیشتر مواظب شما بودم و به شما رسیدگی میکردم؛ همه اینا به کنار؛ این مسئله توالت بردن و از پوشک گرفتن که خودش یه مصیبت عظماست.
دیگه پا و کمر برام نمونده
خلاصه سر وقت داروهای شما رو میدادم و مواظب ساعت هم بودم که نکنه یادت بره و بهم نگی و از جهت جیش کردن کار خرابی بشه...
یکشنبه رسید و مهمونها مون اومدن و کلی بهمون خوش گذشت؛ البته حال شما همچنان بد بود و یک دفعه هم گلاب به روی دوستان بالا اووردی
که مجبور شدیم فرش آشپزخونه رو ببریم توی حمام و با کمک باباامیر بشوریم. 
روز دوشنبه دیگه طاقت نیاوردم و مجددا بردمت دکتر؛ البته ایندفعه پیش دکتر خودت آقای دکتر روحانی؛
انگار تا پیش ایشون نری خوب نمیشی؛ فقط یک دفعه دستش بهت بخوره حالت از این رو به اون رو میشه؛ 
زنگ در مطب دکتر رو زدم منشی در رو باز کرد؛ یه موکت کوچیک جلوی در ورودی انداخته بودن؛ تا شما موکت رو دیدی برگشتی بیرون و با صدای بلند گفتی کفشامو دی ناوودم(کفشهامو در نیاوردم)
همه مریضهایی که توی مطب دکتر بودن به اضافه منشی زدن زیر خنده؛ و برات قربون صدقه رفتن خیلی ناز و نمکی گفتی. آفرین پسر مودب من
بهت گفتم که نه مامان جونم اینجا باید با کفش بریم داخل؛ چون فرش نداره؛ ببین مامانی و باباامیر و خاله ها هممون کفش داریم؛ بعد که نگاه کردی راضی شدی که بری داخل مطب دکتر.
دکتر روحانی معاینه ات کرد و گفت که گلو و گوشت چرک نداره و اصلا نباید آنتی بیوتیک میخورد
ولی حالا که بهش دادید ادامه بدید تا ویروس ها مجددا حمله نکنن و تا 4- 5 روز ادامه بدید. امان از دست این دکترهای بی سواد
بعد هم قد و وزنت رو گرفت، وزنت با لباس 15 کیلو بود که گفت احتمالا همون 5/13 کیلو هست و قدت 91 سانت بود؛
دکتر میگفت عالیه و بچه تون در آینده جزو بچه های درشت و بلند قده.
خدا کنه مامانی
دوستدارم قدت بلند باشه
ولی دوست ندارم چاق و بی مصرف بشی
.
خلاصه از آقای دکتر خداحافظی کردیم و بهمون گفت که به هیچ وجه توی سرما نبردیش تا حالش خوب بشه؛ قرار بود که برای ختم شوهر خاله بابایی بریم که اونم به خاطر شما کنسل شد. بابا امیر هم اونروز توی خونه موند و کلی بهمون خوش گذشت.
یه چیز دیگه هم دکتر گفت که برام جالب بود؛ گفت اینقدر به این بچه ها دارو و تقویتی و مکمل های مختلف ندید؛ کبد بچه ها رو از کار میندازین؛ به فکر فهم و شعورشون باشید نه شکمشون
مامانی جونم امروز که سه شنبه است شکر خدا حالت خیلی بهتره؛ مگه نگفتم که دست دکتر روحانی شفاست
امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی گل من
سهند جونم ضمنا حرف زدنت هم خیلی خوب و کامل شده و به قول بابایی محمد مثل بلبل ها شیرین زبونی میکنی؛ دیگه همه چی میگی و کلی هم ابراز احساسات میکنی؛ فدای چشمای قشنگت بشم نازنینم به اندازه همه دنیا دوستت دارم. همه وجودم همه زندگیم.
عکسهات رو هم توی ادامه مطلب برات میزارم ...
اینم عکسهای گل پسرم سهند عزیزم
اولین سلمونی سهند با آرامش


سهند گلم بعد از سلمونی

نفس مامان در حال تماشای تلویزیون

عشق مامانی در خواب

سهند و خرگوش بلا


سهند شیطون در دکور اسباب بازی هاش

مراحل ساخت ژله خرده شیشه


مرحله نهایی ژله خرده شیشه

سهند در شب مهمونی عمه لیلا، کلاه و جلیقه اش صنایع دستی اصفهانه، خرید باباامیر

عشق مامانی در حال شستن خودش در حمام

نازگلم بعد از حمام، خسته و داغون

سهند نازم خسته شده و حال خندیدن نداره

سهند خوابیده

سهند با کلاه تولد تکتم در اتاق خودش

اینم آخرین عکس سهند در کارخونه باباامیر



اومدیم با یه عالمه خبر
