سفرنامه اروپا(1) خاطرات ده و یازده ماهگی سهند

طبق قولی که به پسر کوچولوی نازم دادم؛ الان میخوام از سفر پارسالمون به اروپا براش بگم:.gif)
اول باید از همگی به خاطر کیفیت پایین عکسهای عذرخواهی کنم؛ چون دوربین ما مناسب برای این سفر نبود و بیشتر عکسها تار و سیاه به نظر میان و کلی پشیمون شدیم که چرا قبل از سفرمون یه دوربین بهتری تهیه نکرده بودیم
قرار بر این بود که خانواده ما یعنی من، سهند و امیر به این مسافرت بریم ولی بعد از صحبت قرار بر این شد که مامان شیرین رو هم با خودمون ببریم. چون دلش خیلی برای عمه لیلا و بچه هاش تنگ شده بود.
شوهر عمه لیلا که برای ماموریت به سوئیس شهر برن رفته بود، برامون دعوتنامه فرستاد و بعد از پیگیری های مکرر از سفارت سوئیس؛ بلاخره روز چهارشنبه 6 مردادماه سفارت سوئیس به ما ویزا رو داد.
بابا امیر هم سریع رفت سعادت آباد آژانس بشارت سفر و بلیط هامون رو برای فردا پنجشنبه 7 تیرماه ٢٩ جولای OK کرد؛ البته همه کارهامون رو انجام داده بودیم و بلیط هامون رو هم رزرو کرده بودیم ولی چون سفارت سوئیس توی اون فصل خیلی شلوغ بود؛ به آسونی ویزا رو نمی دادن؛ همسر عمه لیلا که پیگیر این کار بود به ما گفت که نگران نباشید شما کارهاتون رو جلو بندازید؛ ویزا رو من میگیرم.
از اونجایی که بلیط Iran air و torkish نتونستیم پیدا کنیم مجبور شدیم با پرواز امارات به این سفر بریم. (( به همه دوستان توصیه میکنم که اصلا این کار رو تجربه نکنن چون دو پرواز عوض کردن اونم از امارات به سوئیس واقعا سخته؛ مخصوصا با بچه)).
ما که شب قبل همه کارهامون روکرده بودیم و چمدانهامون رو هم بسته بودیم صبح پنجشنبه بعد از بیدار شدن و خداحافظی به سمت فرودگاه امام حرکت کردیم. عمه حدیثه خیلی ناراحت بود و مدام گریه میکرد. بیشتر از همه بخاطر اینکه می خواست برای سه ماه از مامانش جدا بشه چون ویزای مامان شیرین سه ماهه بود و برای ما یکماهه. یه جوری سهند رو توی بغل میگرفت و گریه میکرد که واقعا منو تحت تاثیر قرار داده بود.
به فرودگاه امام که رسیدیم . دیدم مامانی و بابایی هم اومدن فرودگاه الهی قربونشون بشم .
بنده های خدا کلی سر راهی برامون خریده بودن و یه مبلغ زیادی هم پول دادن . اول من نمی خواستم پول ها رو بگیرم چون فکر می کردم که پول ایرانی توی این سفر به دردمون نمی خوره ولی با اصرار مامان که میگفت وقتی برگشتی برای سهند یه چیزی بخر پذیرفتم. مامانی و بابایی کلی توی فرودگاه با سهند عکس انداختن. مامان میگفت چقدر شما بی رحم هستید چطور میتونید کاری کنید که من یکماه بچه ام رو نبینم.
با عمو علی بابای متین و عمه حدیثه و مامانی و بابایی خداحافظی کردیم و چهارتایی به سمت گیت پرواز حرکت کردیم.
وقتی نوبت مهر زدن به پاسپورت های ما رسید. آقایی که پاسپورتهامون رو چک می کرد گفت که شما عوارض خروج سهند رو پرداخت نکردین و به سرعت باید اینکار رو بکنید. امیر به من گفت ای وای من فکر می کردم که ریال ایرانی به دردم نمی خوره در نتیجه به غیر از یه مقداری پول خرد چیزی توی کیفم نیست؛ اینجا بود که پولهایی که مامانی به عنوان سر راهی بهمون داده بود به دردمون خورد . امیر دوید با همون پول عوارض خروج سهند رو پرداخت کرد و ما از تهران به سمت دبی حرکت کردیم. حدود 2 ساعت و بیست دقیقه پروازمون طول کشید.
![]()
عکس پاسپورت سهند

![]()
دبیDubai
به دبی که رسیدیم. موقع پیاده شدن از هواپیما چنان گرمایی بهمون خورد که در همون موقع شرجی بودن هوا رو کاملا احساس کردیم . دبی فرودگاه بزرگ و زیبایی داره. از همه جالبتر اینکه در سرتاسر فرودگاه کالسکه هایی به رنگ قرمز برای بچه ها تعبیه کردن (که اتفاقا با لباس سهند هم ست شده بود
) و به هیچ توریستی اجازه نمی دادن که در فضای فرودگاه با کالسکه های خودشون تردد کنن.
سهند در فرودگاه دبی



به نمازخانه فرودگاه رفتیم و نماز ظهر و عصرمون رو خونیدم این اولین نماز شکسته ما در این مسافرت بود و کلی بهمون حال داد. نمازخانه بسیار بسیار تمیزی بود . مامان شیرین به دلیل پا دردی که داشت مقداری اونجا استراحت کرد تا اینکه نماز امیر هم تموم شد.
حدود دو ساعت و نیم وقت داشتیم تا پرواز دووممون به شهر زوریخ؛ در نتیجه مامان شیرین به درخواست خودش کنار چمدونهامون موند و من و امیر و سهند رفتیم داخل فروشگاههای فرودگاه رو بگردیم. همه چیز وجود داشت از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ولی قیمتها خیلی بالا بود.
خلاصه یه مقداری مواد غذایی خریدیم که با ناهارمون بخوریم بعد اومدیم پیش چمدونهامون؛ ناهارمون رو که من قبلا چندتا ساندویج درست کرده بودم؛ خوردیم و رفتیم گیت پرواز.
مامور کنترل پاسپورت چندتا سوال از امیر پرسید مبنی بر اینکه:
قصدتون از این سفر چیه؟
به چه دلیل به سوئیس مسافرت می کنید؟
برای دیدن چه کسی می روید؟
مدت اقامتون چقدره؟
کسی رو که برای دیدنش می روید چکاره است ؟ و از این سوالها:
امیر هم به انگلیسی به هموشون جواب داد و بعد از دادن پاسپورتهامون اجازه ورودمون رو صادر کرد. البته نمی دونم بیشتر برای اینکه ما حجاب داشتیم اینقدر ازمون سوال پرسیدن یا اینکه جزو سیستمشون بود ولی واقعا آدمهای محترمی بودن و با احترام با هامون برخورد می کردن و این موضوع کاملا توی کل سفرمون خودش رو نشون داد، البته برعکس اون چیزی که شاید توی اذهان بیشتر ما ایرانی هاست.
خلاصه سوار هواپیما که شدیم حدود ساعت 3 بعدازظهر بود و این پروازمون حدود 9 ساعت طول می کشید و حتی فکر کردن بهش برامون عذاب آور بود.
بعد از اینکه هواپیما پرید مقداری ناهار اوردن که واقعا افتضاح بود از اونجایی که من اصلا غذاهای تند نمی خورم بعد از خوردن دسر غذا دست کشیدم و بقیه اش رو امیر که عاشق غذاهای تنده خورد.
بیچاره سهند هم که برای گرسنگی آماده شده بود؛ البته مقداری خوراکی براش آورده بودم ولی مدام از من شیر می خواست و این موضوع کاملا عصبی ام کرده بود.
قبل از پرواز امیر بهم گفت که چند قطره استامینوفن بهش بده تا داخل هواپیما بخوابه. من احساس می کردم که این کار یه جور خیانت به پسرمه در نتیجه قبول نکردم. و نتیجه تلخی برام داشت؛ تقریبا یک ساعت و نیم آخر پرواز، سهند حسابی بی قرار شده بود و نق می زد؛ جوری که آخ و اوخ تعدادی از مسافرهایی که می خواستن استراحت کنن رو در آورده بود؛ دو سه تا از مهماندارهای هواپیما که حسابی از سهند خوششون اومده بود هر از چندگاهی میومدن و سهند رو با خودشون می بردن؛
یکی از مهماندارها که جوان عرب با لهجه غلیظ انگلیسی بود و کلی از پسر خوشگل مامانی خوشش آمده بود ازمون تقاضا کرد که اجازه بدید من سهند (به لهجه خودش ساهاند )رو ببرم. منم که احساس می کردم میتونم یه نفس راحتی بکشم بهش اجازه دادم و اون هم با خودش برد.
از اون بالا دیدن زمین خیلی قشنگ و خاطره انگیز بود. از کویت، عراق، سوریه، ترکیه و دریای زیبای مدیترانه، قزاقستان، یوگسلاوی، چک، و چندتا کشور دیگه؛ با اون آسمون صاف و تمیز رد شدیم و بلاخره به کشور زیبای سوئیس رسیدیم. وای خدای من نهایت زیبایی رو میشد دید. زمینهای رنگارنگ، گاهی به رنگ زرد تند، گاهی سبز تیره، گاهی سبز چمنی، گاهی هم زرد کمرنگ کنار هم چیده شده بودن. انگار همش یه نقاشی زیبا بود. من که حسابی به هیجان آمده بودم؛ چشم از پنجره هواپیما بر نمی داشتم.
حدود ده دقیقه قبل از اینکه هواپیما به زمین بشینه مهماندار عرب که بسیار هم با ادب و خوش مشرب بود پسر گلم رو با یه بسته بزرگ شکلات آورد و به ما داد . البته سهند اصلا نمی خواست از بغلش بیاد پایین و سفت خودش رو به مهمانداره چسبونده بود. خلاصه پروازمون نشست و از هواپیما پیاده شدیم.
![]()
فرودگاه زوریخZurich
نمایی از شهر زیبای زوریخ

فرودگاه زوریخ یه قسمتی داشت برای کنترل مجدد پاسپورت و اجازه ورود به خاک سوئیس. مامور کنترل بعد از طی سوالاتی بهمون هشدار داد که باید سر وقت تمام شدن مدت اقامتتون خاک سوئیس رو ترک کنید وگرنه......... ما هم پذیرفتیم ، پاسپورتهامون رو گرفتیم و راه افتادیم برای گرفتن چمدانهامون از پله های برقی بالا رفتیم و سوار مترویی که داخل فرودگاه بود شدیم تا ما رو به سمت چمدونها ببره.
از ترن که پیاده شدیم رفتیم به سمت چمدونها که دیدیم شوهر عمه لیلا با مجتبی اومدن پیشمون و بعد از سلام و احوالپرسی و خیرمقدم و گرفتن چمدونها رفتیم به سمت ماشین.
تکتم و عمه لیلا هم توی قسمت انتظار ایستاده بودن و تا ما رو دیدن زدن زیر گریه . البته بیشتر بخاطر وجود مامان شیرین بود.
بعد از روبوسی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت خونه از زوریخ به شهر زیبا و قدیمی برن؛ دیگه هوا کاملا تاریک شده بود و ساعت از 10 گذشته بود؛ تو کل مسیر تکتم و مجتبی بچه های عمه لیلا مدام برامون از جاهایی که قراره بریم تعریف می کردن ، سهند هم این وسط به خاطر دیدن بچه ها کلی ذوق می کرد و دوست داشت بازی کنه.
![]()
شهر برنBern پایتخت سوئیس نماد خرس

از کوچه پس کوچه ها که می گذشتیم تکتم و مجتبی کاملا برامون شهر رو توضیح می دادن؛ مخصوصا فروشگاهها رو.
به منزل عمه لیلا رسیدیم ، آپارتمانی بسیار زیبا و شیک و بزرگ. سه خوابه با تمامی امکانات یک خانه کاملا فرنگی؛ دو حمام و دو دستشویی، یک حال نشیمن که تلویزیون در اون قرار داشت و ما بیشتر وقتمون رو اونجا می گذروندیم؛ یک سالن بزرگتر که در اون مبلمان چیده بودن و یک آشپزخانه نقلی که در وسط قرار داشت و این دو حال رو از هم جدا کرده بود.
عمه لیلا شام درست کرده بود. بعد از خوردن شام و دادن سوغاتی هامون به بچه ها و عمه لیلا . مقداری نشستیم و صحبت کردیم و در نهایت رفتیم بخوابیم.
سهند که واقعا خسته بود بلافاصله خوابید تا صبح .
حیاط منزل عمه لیلا


![]()
اولین صبح زیبای شهر برن
جمعه بود، عمه لیلا توضیحات کامل رو در روز اول بهمون داد، مبنی بر اینکه اینجا فروشگاهها تا ساعت 7 شب بیشتر باز نیست، در نتیجه باید تا قبل از ساعت 7 خریدمون رو انجام بدیم.
روزهای تعطیل رو که احمدآقا(همسر عمه لیلا) به سفارت نمی ره می گذاریم برای تفریحات خارج شهر.
چندجایی هم جای دیدنی خود شهر داره که برنامه ریزی می کنیم و در طول هفته هر روز یه جاییش رو میریم. ماهم کاملا راضی و خوشحال از این برنامه ریزی، حاضر شدیم برای رفتن به مرکز شهر، شهر برن.
بافت قدیمی شهر برن که پایتخت کشور سوئیس به حساب میاد به عنوان یکی از آثار به ثبت رسیده در یونسکو میباشد.

و در کنار تمام پنجره ها پرچم سوئیس
و نماد رسمی شهر برن که خرس
بود، وجود داشت.
نماد رسمی کشور سوئیس گاو است

دو شهر زوریخ و ژنو هم به عنوان دو قطب اقتصادی کشور سوئیس به حساب میان.
مجسمه های کانتون های سوئیسی در مرکز شهر

در قسمت وسط شهر قدیمی برن کلیسای بزرگی وجود داره که عکس هاش، مشخصاتش و قیمت ورود به داخل کلیسا رو براتون میزارم. 
بلندترین نقطه شهر برن
کل
تعدادی از توریستها در حین بازدید از کلیسا

روز بازدید از کلیسا و خانه انیشتین آقا سهند گل مامان پیش عمه لیلا موند و مادام و موسیو به تنهایی اومدن توریست گردی



نکته جالبی که یادم اومد براتون بگم اینکه درتمام کلیساهای اروپا، جایگاهی وجود دارد برای روشن کردن شمع و احتمالا گرفتن حاجت؛ درست مثل کاری که ما در امامزاده هامون انجام میدیم. این اولین کلیسایی بود که من توش قدم گذاشته بودم و راه و رسمش رو هم بلد نبودم؛ یه شمع برداشتم و روشن کردم و کلی هم از خدا حاجت خواستم، بعد از روشن کردن شمع، نظرم جلب شد به کاغذی که روی جایگاه شمعها نصب کرده بودن و متذکر شده بود که باید قبل از روشن کردن شمع 2 فرانک پرداخت میکردم ، اینجا بود که کلا حاجت ماجت یادم رفت؛

کلیسا بیش از 100 متر ارتفاع دارد و مردم میتوانند تا سه طبقه اون بالا برند که هر کدومشون قیمت خاص خودش رو داره.

قیمت ورود به طبقات کلیسا به این صورت است که طبقه اول که ما هم رفتیم، نفری سه فرانک بود و اگر از 10 نفر بیشتر میشدی (بیشتر برای تورها بود) هر نفری یک فرانک می گرفتند. (خداییش همه جاش عدالت رو میشد دید.)
طبقه دوم که بالای 45 متر است هر نفری دو دلار و طبقه سوم که بالاتر از 64 متر میشد هر نفر 4 فرانک سوئیسی باید پرداخت میکردیم.
البته واقعا داخلش دیدنیه، متاسفانه ما به طبقات بالای کلیسا نرفتیم ولی کسانی که رفته بودن میگفتن تمام شهر از اون بالا قابل روئیت است و خودش یه صفایی داره.
اینم بگم که این کلیسا بیشتر از 800 سال از عمرش میگذره.
ساختمان ریاست جمهوری، پارلمان و شهرداری در مرکز شهر برن قرار داره؛
![]()
رودخانه آره
از وسط شهر رودخانه زیبایی بنام آره می گذره که فضای شهر رو دیدنی تر می کنه. یک پل بسیار زیبا و قدیمی بر روی این رودخانه قرار داره که خط ارتباطی به مرکز شهر قدیمی برن و شهر جدید میباشد. دورتا دور این رودخانه، خانه های زیبا به سبک خانه های اروپایی ها. همونهایی که توی کارتون ها می بینیم و برامون فقط یه جور کارتون سرگرم کننده بود. آدم چه زود توی این دنیا به آرزوهاش میرسه.


امیر و سهند در کنار رودخانه آره
(خرسی که در وسط رودخانه گذاشتن، نماد شهر برن است)

این بابا امیر بلا به بچه ها(تکتم و مجتبی) یاد داده بود، وقتی که از روی رودخانه رد میشدیم و یا کنار رودخانه میومدیم با همدیگه بلند شعر<< آره آره دوست داره>> رو میخوندن. سهند هم کلی ذوق میکرد و دست میزد.

بر روی رودخانه آره پل بسیار قدیمی و زیبایی وجود داره که راه اتصال شهر جدید برن با شهر قدیمی میباشد.

سهند زیر پل



توی این سه تا عکسی که براتون گذاشتم، سهند داشت بازی میکرد و خودش رو تکون تکون میداد که مثلا اسب سواری کنه ناگهان لبش خورد به سر اسبه و بللللللللللللله.......
![]()
بر روی پنجره تمام خانه ها گلدانهایی وجود داشت با گلهای واقعی زیبا و قشنگ که اکثرشون گلهای شمعدانی بود.

![]()
بعد از ظهر روز جمعه رفتیم فروشگاه شاپی لند shopy land. فروشگاهی بزرگ دارای حدود 8-9 طبقه بود که دارای مغازه های بزرگ لباس، مواد غذایی، کافی شاپ، کفش و کیف، وسایل منزل، وسایل صوتی و تصویری، و بیشترشون هم مارک بودن؛ خلاصه همه چیز در این فروشگاه وجود داشت؛ هرچیزی که مورد نیاز یک انسان زنده است
.
ما تونستیم اونجا خیلی خرید کنیم، فقط نزدیک به 15 -16 جفت کفش برای من و سهند و امیر خریدیم. (به غیر از ده جفت دمپایی madison نی که امیر برای خودش خرید،
البته منم تونستم زیاد بخرم
) همشون هم مارک بودن، کلی هم کیف و لباس برای من و سهند و لباس مردانه و ..... خریدیم. یدونه هم play mobil برای سهند خریدیم که برای سن 3 تا 5 سالگی بدردش میخوره و هنوز بازش نکردیم. از اونجایی که زمانی که ما به سوئیس سفر کردیم ، مصادف با سالگرد استقلال کشورشون بود، تقریبا روی اجناس 50% تخفیف خورده بود و ما این موضوع رو بعد از جشن استقلال کشور فهمیدم چون فردای اون روز (روز شنبه اول آگوست، جشن استقلال کشور سوئیس بود) یعنی روز یکشنبه دوم آگوست همه تخفیف ها برداشته شد.
عکس قسمتی از کفشهای خریداری شده در شاپی لند
از اون روز به بعد هر روز به مرکز شهر سر میزدیم و به فروشگاههای C&A و H&M می رفتیم و هر دفعععععععععععه نزدیک به 300 400 فرانک خرید میکردیم و بعد هم به شاپی لند می رفتیم و از خجالت اونجا هم در میومدیم.
دیگه اتاقی که عمه لیلا به ما برای استراحتمون داده بود پر شده بود از لباس و کفش و ... ؛ جوری که همش نگران اضافه بار برای برگشتمون بودیم ولی واقعا نمی تونستیم خرید نکنیم، اینقدر اجناس با کیفیت و با تنوع بود که دل هر بیننده ای رو می برد.
این در حالی بود که قبل از رفتنمون امیر به من گوش زد کرده بود که: << مگه تو میتونی توی اروپا خرید کنی؟؟؟؟؟؟؟؟>>
در خیابان اصلی شهر که همون مرکز شهر برن باشه؛ خانه ی انیشتن هم وجود داشت که داخلش رفتیم؛
![]()
درب خانه انیشتین

وسایلش و نمره های مدرسه اش رو اونجا گذاشته بودند؛ در داخل دیوار خانه اش صفحاتی مانند تلویزیون کار گذاشته بودند که شهر برن را در زمان انیشتین نشان میداد؛ تمام وسایل خونه همون وسایل زمان حیاتش بود، همچنین لباسهای همسر و فرزندانش هم وجود داشت.



میزکارش هم وجودداشت که امیر باهاش عکس انداخت و در دفتر خاطراتی که روی اون قرار داشت اسم خودش و من رو نوشت.

![]()
ساعت بزرگ و قدیمی 800 ساله شهر برن

در زیر ساعت یه دایره ای وجود دارد که مجسمه های زیبایی در اون قرار داشت که هر روز ساعت 12 ظهر این مجسمه ها به حرکت در میومدن و به نوعی میرقصیدن. نمونه این کار رو هم در شهر مونیخ آلمان، روی ساختمان شهرداری شهر مونیخ دیدیم که مجسمه ها میرقصیدن همون چیزی که در فیلم از کرخه تا راین مشاهده کردیم.
![]()
روز شنبه صبح که روز تعطیل احمدآقا بود، قرار شد بریم خارج از شهر
![]()
به شهر ووی vevey رفتیم. بسیار زیبا بود، بعد دیدیم احمدآقا مدام از ماشین پیاده میشه و دوباه سوارماشین و راه میفته. همگی ما شک کرده بودیم که داره ما رو کجا میبره. ازش که پرسیدیم گفت براتون یه سورپرایز دارم. صبر کنید.
بعد کنار یه قبرستون ایستاد و بهمون گفت پیاده بشین. ما هم پیاده شدیم خودش جلوتر رفت و بعد گفت اینجاست.
وقتی رفتیم سر قبره همون گفتیم: ای وووووووووووووووووای::::
قبر چارلی چاپلین و همسرش


پول بیشتر ممالک دنیا بالای قبر چارلی چاپلین بود، به عنوان یادگاری ما هم یک سکه ایرانی گذاشتیم.

بعد از دیدار از قبر چارلی چاپلین مجددا راه افتادیم در بین راه جاهایی بسیار زیبا و قشنگی بود که نمیتونستیم ازش دل بکنیم. یکی دوجایی ایستادیم و مقداری عکس گرفتیم.
![]()
سهند در بین مسیر وی وی و مونترو

رفتیم به شهر مونترو Montrex. زیباترین جایی که توی تمام عمرم دیده بودم. یه شهر ساحلی بسیار زیبا، با آب و هوای محرکه که اصلا قابل گفتن نیست. با کوههای سرسبز و دریایی صاف و زلال. خونه ها بر روی کوه قرار گرفته بود، و تا جایی که چشم کار میکرد ریل قطار روی کوه وجود داشت.
خلاصه همه چیز رویایی رویایی بود.
ساحل شهر مونترو


البته بگم که ساحلش تماما سنگ فرش بود فقط در کنار دریاش صخره های زیبایی وجو داشت که مردم روش میرفتن و عده ای هم آفتاب میگرفتن


در کنار ساحل خانومی نشسته بود و ویولون میزد، و هرکسی که از اون حوالی رد میشد، می ایستاد و کمی به آهنگش گوش میداد و در آخر یه سکه براش می انداخت و میرفت. این کار توی تمام کشورهای اروپایی رایجه چون ما هم این موضوع رو در پاریس دیدیم و هم در اسپانیا.

یه موضوع جالب دیگه که باز هم در کشورهای پیشرفته وجود داره اینکه: در تمام شهرهاشون یه سطل هایی گذاشتن مثل سطل آشغال های ما برای مدفوع سگ ها و حیوانات خانگی شون . این سطل ها محفظه هایی داره که توش کیسه های مشمایی وجود داره. صاحب اون حیوان بعد از اینکه حیوانش مدفوع کرد، از داخل اون محفظه، کیسه مشمایی رو برمیداره، مدفوع حیوونش رو از روی زمین جمع میکنه و داخل این سطل های مخصوص میزاره. خیلی جالبه نه!!!!!!!!!!! . توی مملکت ما خیلی از آدمها حتی آشغال های خودشون رو هم توی سطل آشغال نمیندازن.

ناهار رو کنار ساحل مونترو خوردیم و راه افتادیم به سمت:
![]()
ژنوGeneve
به ژنو که رسیدیم رفتیم کنار دریاچه ی لکلمان (Lac leman) وسط آنجا یه فواره بود که می گن بزرگترین فواره ی اروپا با ۱۴۰ متر طول هست.


ما تقریبا نزدیکای غروب رسیدیم ولی هوا بسیار گرم بود و آفتاب کاملا میسوزوند. جوری که مجبور شدم لباسهای سهند رو عوض کنم و لباس خنک تنش کنم.
مردادماه یه فستیوال مواد غذایی هم در ژنو برگزار میشه که خوشبختانه ما به فستیوال هم رسیده بودیم. از طرفی همونطور که گفتم نزدیک جشن استقلال کشورشون هم بود و همه جا جشن برپا بود. گوشه به گوشه شهرهای ژنو و برن و ... سن هایی تعبیه کرده بودن با یه عالمه صندلی روبرویش تا برای جشن و پایکوبی آماده بشن.
سهند و تکتم در شلوغی های جشن ژنو

این شهر هایی که نامبردم نزدیک مرز فرانسه است . خیابانهای و خونه های این سه شهر مطابق با ساخت فرانسوی هاست. جوری که واقعا انسان فکر میکنه وارد خاک فرانسه شده. مردمش هم به فرانسوی صحبت میکنن. آخه سوئیس زبان واحدی نداره. شهرهای ژنو و مونترو و وی وی و... که نزدیک خاک فرانسه هستند فرانسوی صحبت می کنن. مردم شهر برن که نزدیک خاک آلمان است به آلمانی صحبت می کنن. و مردمی که نزدیک به خاک ایتالیا هستند ایتالیایی صحبت میکنن.
از ژنو که میخواستیم بیرون بیایم یه سری به ساختمان سازمان ملل زدیم و اونجا رو هم دیدیم ولی چون نمی تونستیم اونجا زیاد توقف کنیم و توقف مطلقا ممنوع بود، در نتیجه به سرعت اونجا رو ترک کردیم و نتونستیم عکس بگیریم.
در راه برگشت به خونه، عمه لیلا پیله کرد و ما هم دنبالش که بریم فروشگاه کامفرما که یک فروشگاه فرانسوی در داخل خاک سوئیس با قیمتهای عالیه رو ببینیم
. احمدآقا گفت امشب شب عیدشونه. از طرفی قبل از ساعت 7 همه فروشگاهها تعطیل میشه . صلاح نیست که بریم ولی عمه لیلا قبول نکرد و گفت ممکنه این مسئله شون هم مثل فرانسوی ها باشه و زود تعطیل نکنن. خلاصه احمد آقای بیچاره قبول کرد و دور زدیم دوباره به سمت ژنو. بعد از دوساعت گشتن فروشگاه رو که پیدا نکردیم هیچ ، توی ترافیک شب عید هم افتادیم درست مثل شب عیدهای خودمون که مردم یک سانت یک سانت حرکت می کنن. خلاصه هممون شرمنده احمدآقا شده بودیم
. ولی اون بنده خدا اصلا صداش درنمیومد و میگفت اشکالی ندارررررررررررررره.
ساعت 11 شب رسیدیم خونه. بدون اینکه سهند شام بخوره خوابید. الهی قربونش بشم طفلکی خیلی خسته شده بود.
اینم خواب سهند در شب دوم اقامت در سوئیس
اینترلاکن: (Interlaken)
روز یکشنبه صبح زود راه افتادیم به سمت شهر زیبا و کوهستانی اینترلاکن. در بین مسیر از دور کوههای سر به فلک کشیده آلپ رو دیدیم که هنوز روی اکثرشون برف داشت.
در کوههای اینترلاکن یه آبشار یخی وجودداشت که توی تمام سال سرتاسر پوشیده شده از یخه و فقط یه مدتی یخ هاش باز میشه و آبشار شروع به حرکت میکنه. خلاصه جای واقعا زیبایی بود. بیرون محوطه جای بسیار بسیار سرسبز و زیبا و در عین حال دارای آب و هوایی گرم و سوزنده و داخل کوه سرد و یخی جوری که مجبور شدم لباس گرم تن سهند بکنم.
محوطه بیرونی غار و دیدن کوههای آلپ



محوطه داخلی غار با سرمای زیاد



خلاصه دیدن اینترلاکن واقعا خالی از لطف نبود و بسیار زیاد بهمون چسبید. ناهار رو خوردیم و به سمت منزل حرکت کردیم،
![]()
سر راه به فروشگاه IKEA رفتیم. و یه مقداری خرید کردیم، البته توی فروشگاه بیشتر لوازم منزل بود. مثلا فضای یه آشپزخانه رو درست کرده بودن با همه جور وسایلی که در آشپزخانه مورد نیاز است و روی تمام وسایل قیمت گذاشته بودن، شما میتونستید هر کدوم از اون وسایلی رو که مورد نیازتونه و با قیمتش میتونید کنار بیاید رو خریداری کنید. البته قیمت اجناس در این فروشگاه نسبت به جاهای دیگه خیلی کمتر بود. ما یه سری چاقوی آشپزخانه و یه مقدار زیادی شمع های تزئینی برای منزلمون خریدیم همراه با شمعدانهاش. 

مطلب دیگه اینکه آوردن سگ در داخل این فروشگاه ممنوع بود، به همین دلیل لونه های زیبایی خارج از فروشگاه برای سگها درست کرده بودن که خیلی زیبا بود.
از فردای آن روز مجدد رفتن به مرکز شهر و خرید کردن از فروشگاههای زیبا و دلفریب شهر برن شروع شد، البته یه وقتهایی به شاپی لند و فروشگاههای COOP، Dozenbakh و ...هم میرفتیم. 
![]()
سهند در فروشگاه coop

توی این مدت عمه لیلا خیلی زحمت ما رو کشید. بنده خدا هر روز کلی خرید میکرد، و ما رو به فروشگاهها و دیدن شهر میبرد. یه جایی هم بود که چندتا خرس زنده نگه داری میکردن به عنوان نماد شهر برن و عمه لیلا و بچه هاش به اونجا میگفتن چاله خرسها
.
در داخل شهر برن یه مغازه هایی وجود داشت که فروشنده نداشت. قیمت میوه ها و مخصوصا شیر تازه گاو روشون خورده بود، مردم هر مقداری که قصد خرید داشتن از میوه ها و از مخذن شیر برمیداشتن و پول اون رو می گذاشتن و میرفتن بدون اینکه کسی اجحافی بکنه. (واقعا نهایت قانون مداری. یعنی اصلا اسلام واقعی رو میشد دید.) البته هیچ دوربینی هم برای کنترل اونجا نبود.
توی مزرعه های گل فروشی هم همینطور، بر روی گلها قیمت آنها زده شده بود، یه اتاقکی درست کرده بودن ، چند ربان رنگی زیبا، چند قیچی باغبونی و مقداری نایلون تزئین اونجا قرار داده بودن برای اینکه گل رو از توی مزرعه خودت بکنی، پولش رو توی صندوق بگذاری و گلت رو تزئین کنی. << یه جورایی شبیه رویاست مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟>>
![]()
باغ وحش شهر برن
بعداز ظهر یکی از روزهای هفته آخرمون در شهر برن با خانواده عمه لیلا رفتیم به باغ وحش.
حیوانات زیبایی وجود داشتند از همه آنها قشنگ تر پلیکان ها بودن که همراه با صدای آدمها صداهای عجیبی از خودشون در میاوردن و دیدنش برای سهند جالب بود.

![]()
سرچشمه رود راین در سوئیس RUN FULL
روزهای آخرمون بود که در سوئیس بودیم و از چند روز قبل تصمیم گرفته بودیم که یه هتل توی بارسلونای اسپانیا رزرو کنیم و سه روز به بارسلونا بریم ، بعدش هم سه روز بریم پاریس و از اونجا هم بریم آلمان که با دایی امیر بریم ایتالیا رو بگردیم.
صبح زود از خواب بیدار شدیم و راهی شهری شدیم که سرچشمه رود راین در اونجا قرار داشت. به اونجا که رسیدیم ماشین مون رو پارک کردیم یه 20 30 تا پله ای اومدیم پایین. چشممون که به دریاچه زیبا افتاد گفتیم وووووووووووووای چقدر قشنگه...
واقعا جای زیبایی بود. جلوی پاهامون توی رودخونه هزاران هزار ماهی قزل آلا داشتن موج میزدند، کنارشون اردک ها با جوجه هاشون داشتند شنا میکردن. سهند میخواست همشون رو بگیره.

بعد نگاهمون افتاد به قایقهای تفریحی که مردم رو میبردن داخل آبهای خروشانی که از آبشار رود راین سرازیر بود و صدای هووووووووووووورای مردم بود که شنیده میشد.


سوار قایق های تفریحی شدیم و رفتیم داخل آب

![]()
صبح فردا سهند رو بردم توی حیاط خونه عمه لیلا و کلی با مجتبی و تکتم بازی کرد.



![]()
وای که عاشق روزهای وسط هفته بودم ، آی خرید میکردما
امیر هم از من پایه تر بود برای خرید. اینقدر برای خودش دمپایی و جوراب خرید بود که تقریبا یه چمدونو پر از جوراب کرده بود، تازه کلی هم با عمه لیلا و احمدآقا بهش میخندیدیم.
خلاصه از اونجایی که من عاشق خرید کردن بودم و هستمممممممم ، فروشگاههای شهر برن من رو شیفته خودشون کرده بودن. یه کتونی Reebook اصل هم برای خودمممم خریدم.
با کلی لوازم آرایش و کیف و کفشهای مجلسی
![]()
schwarzsee شوآرتزی
این آخرین هفته ای بود که ما در سوئیس به سر میبردیم آخر هفته که رسید، رفتیم شوآرتزی یه منطقه ای بسیارررررررررررر زیبا. داخل یه دشت که اطرافش پر بود از کوههای سرسبز و زیبا
.

دریاچه زیبایی داشت که محل تفریح خود سوئیسی ها بود. بالای تپه ها هلکوپترهای اختصاصی و تفریحی رفت و آمد میکردن و داخل دریاچه پر از قایق های بادبانی تفریحی بود.



هوا در این منطقه بسیار خنک بود، طوری که من هم احساس خنکی میکردم، عمه لیلا از قبل گفته بود که اینجا که میخوایم بریم، سرده؛ در نتیجه من برای سهند لباس گرم برده بودم.

با این حال امیر رفت از آقایی که اونجا بستنی میفروخت برامون بستنی سوئیسی خرید و جاتون خالی خیلیییییییییی خوشمزه بود
و توی اون هوا حسابی میچسبید.
بچه های کوچیکی که اونجا اومده بودن، برای مرغابی هایی که درون آب بودن و در ساحل دریاچه هم رفت و آمد میکردن، غذا میریختن.
یه قسمتی از کوه رو ریل بندی کرده بودن برای بازی و خوشگذرونی. قیمتش برای هر نفر 7 فرانک بود،؛ ما هم که بلههههههه... یه صندلی هایی روی ریل ها قرار داده بودن که دورتادورش بسته بود. کمربند بزرگی بهمون وصل کردن، با طناب بزرگی که به صندلی ها وصل بود؛ به بالاترین نقطه کوه هدایت شدیم. بعد خود به خود اون طناب کنده میشد و باید از این جا به بعد خودت صندلی رو روی ریل ها حرکت میدادی و با سرعت به سمت پایین میومدی. من که آشنا به نحوه استفاده اش نبودم، به محضی که طناب از صندلییم کنده شد، فکر کردم که برای من خراب شده؛ داشتم کمربندم رو باز میکردم که پیاده بشم؛ یدفعه دیدم عمه لیلا سوار بر یه صندلی دیگه از پشتم رسید، بهم گفت پس چرا ایستادی؛، حرکت کن؛ گفتم برای من کنده شد
. با خنده
بهم گفت که بابا خودت فرمونش رو به سمت جلو حرکت بده تا سرعتت زیاد بشه؛، اگر هم جایی خواستی سرعتت رو کم کنی به سمت خودت بکش تا سرعتت کم بشه. تازه فهمیدم که باید چکار کنممممممم. تا فرمون رو روندم به سمت جلو یدفعه چنان شتابی گرفت که نگو و نپرس. داشتم از روی ریل پرت میشدم به پایین که کشیدمش عقب. ولی اینجوری اصلا حال نمیداد. دلم رو به دریا زدم و فرمون رو با سرعت به جلو هدایت کردم ووووووووووای خدای من، توی این پیچ های کوه با سرعت به سمت پایین میومدم، جوری که نزدیک بود چپ بشم به سمت زمینم. خلاصه آخر کیف و حال بود 
به پایین که رسیدیم امیر اعتراض کرد که یه بچه جلوی من بود و مدام ترمز میکرد و من نتونستم حال کنم، بنابراین مجددا ژتون خرید و دوباره سوار شد 
بعد از کمی قدم زدن تصمیم گرفتیم سهند رو بزاریم پیش عمه لیلا و من و امیر با تله کابین بریم روی کوهها.
ژتون خریدیم و به سمت کوههای سربه فلک کشیده و زیبا حرکت کردیم. خیلی آرام به سمت بالا رفتیم. در راه یکبار تله کابین ایستاد و مناظر زیبای اطراف رو با دقت دیدیم.
به بالای کوه که رسیدم ، دیدم یه جاده ای با چوبهای خرد شده درست کردن.

یه بازی هم اون بالا گذاشته بودن که قرقره ای وصل شده بود به دو کوه. از این این کوه به وسیله اون قرقره خودت رو میرسوندی به اون کوه دیگه. که یه نمونه کامل نشده اش رو توی پارک آب و آتش تهران دیدیم. خلاصه اون بازی رایگان بود و دو سه بار با امیر سوار شدیم و کلی هم کیف و حال کردیم.
به پایین که رسیدیم دیدیم سهند خوابیده. کلی دلم براش سوخت که نبرده بودمش بالا .

اینم چندتاعکس از طبیعت زیبای شوآرتزی



دو سه روز مونده بود به ماه رمضان سال89. ما قصد داشتیم که در ماه رمضان خونه عمه لیلا نمونیم؛ چون اونها روزه میگرفتن و براشون سخت بود که بخوان از ما پذیرایی کنن. به همین دلیل تصمیم گرفتیم بریم بارسلونای اسپانیا رو که خیلی تعریفش رو شنیده بودیم، ببینیم. من و امیر و سهند بلیط هواپیما گرفتیم، احمدآقا هم برامون یه هتل کنار ساحل بارسلونا از طریق اینترنت رزرو کرد و رفتیم به بارسلوووووووووووووووونا
![]()
هفته دیگه با سفر به بارسلون همراهم باشیدددددددددددد...



سفرنامه اروپا(1) خاطرات ده و یازده ماهگی سهند
