سفرنامه اروپا3- شهر زیبای پاریس

سلام به همه دوستای خوب و نازنینم که قدر یه دنیااااااااااااااااااااااا دوستشون دارم

طبق قرار قبلیمون راجع به سناریوی سفرنامه اروپا، ایندفعه هم با خاطرات پاریس به دیدنتون اومدم؛ البته ببخشید که یه مقدار زیادی بدقولی کردم و مدتها ادامه اش ندادم ولی امیدوارم از این به بعد بتونم جبران کنم.
از فرودگاه شهر بارسلون به فرودگاه شارل دوگل پاریس:
![]()
اینک ادامه ماجرا...
بعد از خوردن ناهار رفتیم به سمت فرودگاه زیبای شهر بارسلون، به فرودگاه که رسیدیم دیدیم ای وای من غلغله س انگار همه دنیا داشتن میرفتن پاریس. توی صف ایستادیم. انگار زمان داشت مثل برق و باد میگذشت. وقتمون داشت تموم میشد و هنوز حدود 100 نفر دیگه جلوی ما بودن. خانمی که مسئول پیج کردن هم بود مدام یه چیزی میگفت و ما اصلا نمیفهمیدیم که داره چی میگه. یه جورایی انگار انگلیسی و فرانسوی و اسپانیایی رو با هم بلغور میکرد. به امیر گفتم داریم از پرواز جا میمونیم ها. گفت آره. یه دقیقه اینجا وایسا من الان میام. بعد از چند دقیقه ای دیدم امیر با دست اشاره میکنه که بیا. نگران شدم، باید جام رو توی صف ول میکردم و میرفتم اگر میرفتم دوباره باید میرفتیم آخر صف. به همین دلیل یکی از تراولینگ ها رو سرجام گذاشتم و به آقایی که پشت سرم بود اشاره کردم که جای من اینجاست میرم و بر میگردم اونم بهم این تایید رو داد که خیالت راحت باشه.
به سرعت کالسکه سهند رو برداشتم و رفتم به سمت امیر. گفت از این خانمه با هزار بدبختی پرسیدم که پروازمون داره حرکت میکنه. اونم بهم گفته من که هزار بار صدا کردم کسانی که ساعت پروازش نزدیکه از داخل صف بیان بیرون و برن به گیت بغلی .
تازه فهمیدیم که ما توی صف پاریسی ایستاده بودیم که دوساعت دیگه پروازشونه.
و هواپیمای ما الانه که حرکت کنه
به سرعت امیر داشت کارهای پروازمون رو میکرد، منم دویدم تراولینگها رو برداشتم و از اون آقا تشکر کردم و اومدم به سمت گیت پروازمون. خلاصه با هزار بدبختی و اضطراب سوار هواپیما شدیم یه جورایی اگر زرنگی و هوشیاری امیر نبود از اون پرواز جا مونده بودیم و وای خدای من توی یه کشور غریب با کسایی که زبون آدمیزاد حالیشون نیست چه کار میخواستیم بکنیمممممممم.
بعد از اینکه هواپیما حرکت کرد یه نفس راحتی کشیدیم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که مهماندار هواپیما اسم منو به فرانسوی اعلام کرد. این دیگه چی میگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امیر بلند شد و به انگلیسی جواب داد که همسر منه. مهمانداره اومد بالای سرمون و مدام حرف میزد و اسم منو میگفت. ولی ما اصلا نمیفهمیدیم که چی میگه.
بلاخره بعد از اینکه دو سه نفری اومدن و رفتن یکی از مهماندارها گفت TANKU و رفت. آخرش هم ما نفهیمدیم که با ما چکار داشتن. آخه انگلیسی شون هم مثل فرانسوی بود و اصلا قابل فهم نبود. ولی خیلی دلهره برامون ایجاد کردن.
ساعت حدود 5 بعدازظهر بود و ما داخل هواپیما بودیم.
خیلی دلم میخواست هرچه سریعتر پاریس زیبا رو ببینم، یکی از آرزوهای همه عمرم داشت برآورده میشد، دلم میخواست هرچه سریعتر هواپیما بشینه

حدودای ساعت 7 بود که هواپیمامون اعلام کرد که کمربندهاتون رو ببندید و آماده پیاده شدن بشید، هواپیما به سلامتی در فرودگاه شارل دوگل نشست؛ قرار بود که بعد از اینکه از هواپیما پیاده شدیم یه مسیری رو از فرودگاه تا داخل شهر خودمون با اتوبوس بریم و بعد از اونجا دوست احمدآقا که توی سفارت کار میکرد بیاد استقبالمون و ما رو تا سوئیتی که اجاره کرده بودیم برسونه.
به فرودگاه رسیدیم وای خدای من غلغله بود، مثل قیامت بود، همه همدیگر رو هل میدادن تا چمدونهای خودشون رو پیدا کنن و بردارن و هرچه سریعتر از اونجا برن. انگار که همه دوست داشتن هرچه سریعتر به داخل شهر راه پیدا کنن. چمدونهامون رو پیدا کردیم و راه افتادیم به سمت شهر زیبای پاریس. دل توی دلم نبود. به بیرون که رسیدیم ایستادیم و چندتا عکس انداختیم.

بعد سوار اتوبوس بین شهری از فرودگاه به داخل شهر شدیم که اسمش اتوبوسهای Les cars Air France بود و نفری 15 یورو پولشون بود. خلاصه یه 30 یورویی اونجا پیاده شدیم، به خیابان port Maillot رسیدیم که تلفظش پوقتو مایو بود،
چند دقیقه ای که ایستادیم یه آقای خوش تیپ و البته کوتاه قدی به سمتتون اومد و بعد از احوال پرسی چمدونهامون رو برداشت و به سمت ماشین هدایتمون کرد، خیابانها شلوغ بود و دائم ماشین از کنارمون رد میشد؛ البته با یه نظم باور نکردنی.
دوست داشتم توی همون دقایق اولیه همه جا رو ببینم، دنبال برج ایفل میگشتم ولی هر چه گشتم پیداش نکردم. تمام طی مسیر جناب آقای دکتر داشت اطلاعاتی رو راجع به شهر پاریس به بابا امیر میداد، همچنین راجع به محل اقامتمون و اماکن دیدنی. البته همه رو با یه نظم خاصی روی کاغذ نوشته بود ولی خوب دیگه یه جورایی وسواس بیش از اندازه داشت و هر روز که میدیدیمش همه رو کامل از اول تا آخر برامون توضیح میداد.

به محل استقرارمون رسیدیم، یه آپارتمان شیک و زیبا، در عین حال قدیمی، آسانسور ساختمون کوچیک بود در نتیجه من و سهند داخل ماشین موندیم تا باباامیر و آقای دکتر چمدونها رو به داخل ساختمون ببرن. حدود یک ربعی داخل ماشین موندیم دیگه کلافه شده بودم که دیدم آقای دکتر و باباامیر اومدن، بعد از خداحافظی از ایشون با باباامیر رفتیم به سمت محل اقامتمون، وای خدای من انگار خونمون بود، به محضی که فرش رو روی زمین دیدم انگار دنیا رو بهم دادن، خسته شده بودم از اینکه باید مدام با کفش توی هتل بگردم و دائم هم چندشم بشه که نکنه اینجا نجس باشه و اونجا چه باشه و چه ... آخه این سوئیت فقط برای ایرانیهایی بود که به پاریس سفر میکردن و سفارت ایران در پاریس در اختیارشون میزاشت. خلاصه کفشهامون رو در آوردیم و با حال خوب و خوش رفتیم داخل 
خیلی خسته بودیم امیر گفت یه کم استراحت کنیم و برای دیدن شهر بریم بیرون، ولی من اصلا میلی نداشتم و گفتم امشب رو کامل استراحت کنیم و فردا بریم بیرون، چون بعد از گشتن توی بارسلون واقعا به یه استراحت چند ساعته نیاز داشتم، خلاصه اون شب رو به خودمون استراحت دادیم و توی خونه موندیم.

فردا صبح قبل از اینکه ما از خواب بیدار بشیم باباامیر رفته بود بیرون و برامون صبحانه خریده بود، البته توی یخچال اونجا یه عالمه مواد غذایی بود که آقای دکتر اصرار کرده بود که ازشون استفاده کنید و هیچ مشکلی نداره، ولی روز اول بابا امیر رفته بود و برامون نون فرانسوی و پنیر و یه مقدار میوه و چیزهای دیگه خریده بود و اومده بود، ما رو برای صرف صبحانه بیدار کرد و بعد از خوردن صبحانه حاضر شدیم و برای دیدن شهر پاریس بیرون رفتیم.
سر کوچه مون ایستگاه مترو بود، آقای دکتر گفته بود برای اینکه زیاد داخل شهر هزینه نکنید از مترو استفاده کنید بلیط مترو برای هر نفر یک یورو بود و ما همون اول کار بیست تا بلیط خریدیم تا بتونیم توی این سه روزی که اونجا هستیم ازشون استفاده کنیم.
هوای آفتابی و فرح بخش بود آدم دوست داشت یه عالمه اکسیژن توی ریه هاش ذخیره کنه، آسمون آبی و تمیز، یه نشاط خاصی توی شهر وجود داشت، خیابونها و ساختمونهای زیبای پاریس واقعا خیره کننده بود، فرم ساخت ساختمونهای فرانسوی ها مشخصه، انگار یه مدلی میسازن که معلوم میشه برای محدوده فرانسوی هاست، من که خیلی کوچه ها و ساختمونهاشون رو دوست دارم.


توی اولین حرکتمون باید از ایستگاه مترو ویکتورهوگو به میدان کنکورد میرفتیم ، سوار مترو شدیدم و در میدان کنکورد پیاده شدیم، از داخل ایستگاه مترو که بیرون اومدیم چشممون به جمال برج ایفل روشن شد، داد میزدم وای خدای من مرسی که آرزوم رو برآورده کردی، سلام ایفل عزیزم، دیدی اومدم پیشت، امیر هم کلی میخندید و از اینکه من راضی و خوشحال بودم قند توی دلش آب میشد.

میدان کنکورد
این میدان در منتهاالیه خیابان شانزه لیزه قرار داره و در گذشته این میدان به نام لویی پانزدهم نامیده میشده.
سر بسیاری از مشاهیر آن دوره فرانسه نظیر لویی شانزدهم، ماری آنتوانت، ماکسیمیلیان ربسپیر و آنتوان لاوازیه در این میدان به زیر گیوتین رفته است.
در میدان کنکورد ستون معروف به ابلیسک قرار داره. این ستون از سوی والی مصر، محمدعلی پاشا در زمان پادشاهی شارل دهم، به فرانسه هدیه شده، قدمت این ستون 3300 ساله و قدیمی ترین اثر موجود در فضای شهر پاریس به حساب میاد.
ستون ابلیسک در میدان کنکورد و برج ایفل

ستون ابلیسک

آبنماهای میدان کنکورد


برج ایفل

در سوی دیگر این میدان، باغ تویلری که به موزه لوور منتهی میشود قرار گرفته است.
برج ایفل

ورودی موزه لوور و باغ تویلری

هنوز مدتی از حضور ما در میدان کنکور نگذشته بود که ناگهان دیدیم، هوا گرفت و کلا از آفتاب هیچ خبری نبود، جالب اینکه باید بگم، درست از همون لحظه تا آخر اقامت در پاریس بارون گرفت و با یه مصیبتی پاریس رو گشتیم.
تصمیم گرفتیم که به دیدن قبر ناپلئون بناپارت و موزه جنگ فرانسه بریم. راه ارتباطی ما از میدان کنکورد تا قبر ناپلئون به وسیله پل الکساندر که بر روی رود زیبای سن قرار داشت بود.
در سر راه میدان معروف شارل دوگل و همچنین عمارتهای زیبای گراند پله و پتیت پله قرار داشت که رفتیم داخلش و از نزدیک مشاهده کردیم
میدان شارل دوگل و عمارت گراند پله

پل الکساندر، برج ایفل و آقا سهند

پل الکساندر و عمارت انولید

هوای گرفته ی پاریس

رود زیبای سن و نمایی از کلیسای نوتردام


![]()
![]()
موزه انولید
موزه انولید که مقبره بسیاری از سربازان و افتخار آفرینان فرانسه از جمله ناپلئون است.

قیمت ژتون برای بازدید از موزه برای هر نفر 7 یورو بود، من که اصلا خلقیاتم با جنگ و سلاح و اینجور چیزها نمیخونه، اصلا دوست نداشتم به این موزه برم، ولی خوب احساس میکردم که باید این جا رو هم ببینیم، به هر حال وارد موزه شدیم و بعد از چرخ زدن در فضای موزه جنگ به قبر ناپلئون هم یه سری زدیم.
موزه جنگ در پاریس


اطراف قبر ناپلئون در روی دیوار مجسمه های فرشته هایی قرار داشت که نشانه ارادت فرانسوی ها به این فرد بود.
مقبره ناپلئون بناپارت


آقا سهند در کلیسای عمارت انولید

وقتی از عمارت انولید بیرون اومدیم تقریبا هوا داشت تاریک میشد، تصمیم گرفتیم بریم خونه و کمی استراحت کنیم. واقعا دیگه داشتیم از خستگی می مردیم، انگشتهای پای راست من به شدت درد میکرد و واقعا حتی نمیتونستم یک قدم بردارم، ولی سعی میکردم که انرژی منفی ندم و هیچ اعتراضی نمیکردم.
یه مقداری استراحت کردیم و مجددا آمدیم بیرون برای دیدن خیابان شانزده لیزه.

بنابراین سوار مترو شدیم و رفتیم به ایستگاه شانزه الیزه
ایستگاه مترو شانزه الیزه (توی عکس خستگیمون کاملا معلومهههه)

خیابان شانزه الیزه(champs- elysees)
خیابان قرن هفدهمی پاریس با درختان زیبای حاشیه خود یکی از پرجاذبه ترین نقاط گردشگری در دنیا به حساب میاد، این خیابان حدفاصل میدان کنکورد و تاق نصرت تریومف قرا گرفته و یکی از مهمترین مراکز خرید و تفریح در پاریس محسوب میشود، این خیابان نزد فرانسوی ها ملقب به (la plus belle avenue du monde) به معنی << زیباترین خیابان جهان است>>
خیابان شانزه لیزه و آرگ تریومف شهر پاریس

آرگ تریومف پاریس و آقا سهند

از همون اول که آرگ تریومف پاریس بود شروع کردیم به ادامه مسیر در خیابان شانزه الیزه، یه جورایی انگار کسایی که توی این خیابون راه میرفتن انگار فقط و فقط برای تفریح قدم میزدن، اکثرشون توریست بودن و یه مقدار آدمهایی که معلوم بود برای ولگردی اونجا ایستاده بودن و آدم اصلا احساس خوبی نسبت بهشون نداشت.
سرتاسر خیابون پربود از مغازه های شیک و آنتیک و مدلهای خاصی که فقط و فقط میشد در پاریس اونم در خیابان شانزه لیزه پیدا کرد، همه مغازه ها مارک بودن و قیمتهاشون از جاهای دیگه اروپا تقریبا یه 50 درصدی بالاتر بود.
خیابان مونتاین که خیابانی است جنب خیابان شانزده لیزه؛ این خیابان پذیرای تعداد زیادی از سالن های مد معروف جهان نظیر: شنل(chanel)، دیور(Dior)، ولنتینو(valentino)، لویی ویتون(Louis Vuitton) و همچنین جواهر فروشی های مشهوری چون بولگاری(Bulgari)، سن دوپونت (ST Dupont) و کارتیر است.
چندتا از مغازه های خیابان شانزه الیزه



هینطور که به حرکتمون ادامه میدادیم؛ صدای آهنگ زیبایی به گوشمون خورد، جلوتر رفتیم و دیدیدم یکی از مغازه های عطر فروشی بسیار بزرگ برای جلب مشتری صدای آهنگ شاد و قشنگشو بلند کرده، تمام فروشنده های اون مغازه با لباسهای مشکی و پیراهنهای سفید یک دست در دو طرف مغازه به صف ایستاده بودن و با هم به طور منظم دست میزدن و به نوبت دوتا دوتا میومدن جلوی مغازه و میرقصیدن و بعد میرفتن سرجاشون و دونفر بعدی میومدن وسط. بعد تعدادی از مردمی که اونجا بودن جوووووو سرتاسر وجودشون رو میگرفت و با تشویق سایرین میرفتن داخل مغازه و یه عطر گرون قیمت میخریدن و با سوت و کف سایرین با افتخار میومدن بیرون. واقعا جالب بود....... اینطوریشو دیگه ندیده بودممممممم... به امیر گفتم میبینی چقدر شادن. انگار از همه غمهای دنیا آزادن.
بعد از اتمام مراسم عطرفروشی با کلی فیلم برداری که کرده بودیم به راهمون ادامه دادیم، سرراه یک فروشگاه بزرگ اسباب بازی فروشی Disney بود؛ سهند تا اسباب بازی ها رو دید دست و پا میزد که از داخل کالسکه اش بیاد بیرون و بیره داخل فروشگاه.
داخل فروشگاه هم رفتیم یه فروشگاه بزرگ و دوطبقه که تمام شخصیتهای کارتونی مورد علاقه بچه ها موجود بودن. غلغله بود از آدم و بچه هایی که ذوق سرشار اونجا خرید میکردن.
سهند داد میزد و دست و پا میزد، همه رو بگیره، چندتایی رو دستش دادیم و دیگه پس گرفتنش خودش یک پروسه بود که بهتره نگمممممممم...
البته اشتباهی که کردیم این بود که یکی از اون اسباب بازی ها رو براش نخریدیم و امیدوارم دوباره قسمت بشه تا حتما این کار رو بکنمممممم

قربونت بشم که با دیدن اسباب بازی ها داری میخندی


حدودا ساعت 11 شب بود که تصمیم گرفتیم بریم کنار برج ایفل و منظره اونو در شب نگاه کنیم.
ساعت 12 هرشب رقص نور در سرتاسر برج ایفل خودنمایی میکرد و حدود ده دقیقه ای اینکار ادامه داشت، با اینکه بارون شدیدی میومد ولی چترهامون رو باز کرده بودیم و دل از نگاه کردنیش نمیکندیم. خیلی قشنگ و خاطره انگیز بود، هنوز وقتی یادم میفته یه حس شعف عجیبی سرتاسر تنم رو در بر میگیره.
برج ایفل زیبا در شب

چند ساعتی رو به نگاه کردن و صحبت کردن گذروندیم و آخر شب بود که اومدیم خونه، حمل کالسکه سهند در ایستگاههای مترو و پلهای متروی شهر پاریس خودش یه پروسه وحشتناک بود، یه سرش رو من میگرفتم و یه سرش رو امیر و هر دفعه باید 30 40 تا پله رو با اون وضع بالا و پایین میکردیم، البته بیشتر ایستگاهها پله برقی داشت ولی اونهایی که نداشت حسابی آه رو از نهاد ما در میوورد.
صبح زود از خواب بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم که به دیدن موزه لوور بریم. موزه بی نهایت زیبا و معروف شهر پاریس که واقعا دیدنیه و دیدنش برای من یکی یه افتخار بود.
![]()
موزه لوور
موزه لوور بزرگ بود و برای اینکه بتونیم تا حدودی جاهای دیدنیش رو ببینیم، باید خیلی زود بیدار میشدیم تا خودمون رو به موقع به اونجا برسونیم؛ در نتیجه ساعت 8 صبح داخل موزه بودیم، البته بارون بسیار شدیدی میومد و صف داخل شدن به موزه هم بی نهایت شلوغ بود، به سرعت مردم رو داخل موزه میکردن، حیاط موزه لوور، یه آسانسور بسیار بزرگی داشت برای زیر زمین، مردم سوار آسانسور میشدن و به داخل موزه میرفتن، از اونجا ژتون تهیه میکردن ، نقشه موزه رو میگرفتن و به گشتن ادامه میدادن.
حیاط موزه لوور و ساختمان شیشه ای معروف

حیاط موزه لوور

تا چشم کار میکرد، داخل موزه می تونستی چینی و ژاپنی ببینی که اکثرشون با تور اومده بودن و صفهای 30 40 نفره داشتن، به دلیل بزرگی بیش از اندازه موزه لوور تصمیم گرفتیم فقط به دپارتمانهای ایران، فرانسه، مصر، ایتالیا و یونان بریم بنابراین اول از دپارتمان اروپا شروع کنیم و مهمترینشون هم ایتالیا و یونان بود. اول به دپارتمان یونان رفتیم، مجسمه های عظیم الجسه و زیبایی که واقعا منحصر به فرد بود، حدود 2000 تایی داخل موزه عکس انداختیم، ولی به دلیل کثرت عکسها فقط چندتاشون رو براتون میزارم.
دپارتمان فرانسه

دپارتمان یونان

به دلیل علاقه شدید من به فلسفه با مجسمه این سه فیلسوف عکس انداختم
مجسمه سقراط، افلاطون و ارسطو(فیلسوفان یونانی)

دپارتمان ایران
شیرسنگی تخت جمشید

اولین چرخ ساخت دست بشر کشف در شهر شوش
تقریبا از اولین دقایق ورود به موزه آقا سهند خوابید تا موقعی که می خواستیم خارج بشیم


ادای احترام باباامیر به ستون تخت جمشید(البته با بغض)

من نمیدونم اینها رو چطوری بردن نامردا
دپارتمان ایتالیا

نقاشی شام آخر لئوناردو داوینچی

مونالیزا (لبخندژکوند)
برای دیدنش سر و دست میشکوندن (وحشتناک شلوغ بود)


بعد از دیدار از دپارتمان ایتالیا به سرعت از موزه بیرون اومدیم، ساعت حدودا 5 بعدازظهر بود،. یه مقداری خوراکی برای سهند آورده بودم، توی این فاصله بهش دادم و در بارون سرسام آوری که میبارید رفتیم کلیسای معروف نوتردام.

کلیسای نوتردام
صف طولانی برای بازدید از کلیسای نوتردام


ماکت کلیسای نوتردام در داخل کلیسا

بعد از بازدید از کلیسای نوتردام تصمیم گرفتیم که بریم خونه، سر راه مقداری خرید کردیم و رفتیم منزل برای صرف ناهار و استراحت.
و تا حدودای ساعت 12 شب استراحت کنیم و ساعت 12 برای دیدن برج ایفل مجددا بیایم بیرون(آخه بگو چه کاریه)
خلاصه ناهار و شاممون رو با هم خوردیم و خوابیدیم. عاشق نونهای فرانسوی بودم، میوه هاش رو هم که نگو و نپرس، برای غذا هم که مقداری کنسرو از ایران برده بودیم، گرم میکردیم و نوش جان میکردیم.
البته سر خیابونمون یه رستورانی بود که غذاهای اسلامی میفروخت، از انواع غذاهای ایرانی هم داخل یخچالش وجود داشت ولی هم ما غذا آورده بودیم هم واقعا قیمتهاش افتضاح گرون بود و همچنین داخل ویترینش شیشه های مشروب بود و من اصلا دوست نداشتم از اون رستوران به همین دلیل خرید کنم
با ادامه خاطرات پاریس باز هم به دیدنتون میامممممم...
فعلا بای...



سفرنامه اروپا3- شهر زیبای پاریس
