![]() |
|
![]() |
|
سهند نادی حق پسر دوست داشتنی مامانی و بابا امیر
| ||
|
|
![]() رَبَّنَا وَاجْعَلْنَـا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِن ذُرِّیَّتِنَـا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّکَ وَأَرِنَـا مَنَاسِکَنَـا وَتُبْ عَلَیْنَـآ إِنَّکَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ پروردگارا ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از نسل ما امتى فرمانبردار خود پدید آر و آداب دینى ما را به ما نشان ده و بر ما ببخشاى که تویى توبهپذیر مهربان [ شنبه 19 فروردين 1391 ] [ 4:17 بعد از ظهر ] [ مامان سهند ] [
]
سلام به همه دوستای گلم که محبتهای بی دریغشون همیشه شامل حالم بوده و هست. امروز میخوام چندتا از گل پسر مامانی عکس بزارم تا ببینید و حال کنیددددددددددد چند روز پیش چندتا مهمون اومده بودن خونه مامان شیرین اینا، اونا سه تا دختر داشتن، اینقدر به سهند گفته بودیم مهمون میخواد بیاد، وقتی اونا اومده بودن بهشون میگفت مهمونا مهمونا شما اومدید خونه مامان شیرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثل آدم بزرگها روی مبل نشسته بود و باهاشون حرف میزد، اونا هم که معلوم بود دارن لذت میبرن از هم صحبتی با سهند مدام به حرف میکشوندنش؛ سهند میگفت بابام رفته کارکونه(کارخونه) فیلتراک(لیفتراک) خراب شده، رفته دوسه کنه(درستش کنه). قبل از اومدن مهمونا چندتایی ازش عکس گرفتم که براتون میزارم.
چند روز پیش رفته بودم پیش استادم، خیلی دوست داشتم آقای دکتر سهند رو ببینه، انگار یه کارخونه قند توی دلم آب کردن؛ آقای دکتر هم بوسیدش و مدام میگفت ماشاالله هزار ماشاالله ؛ آفرین به این گل پسررررررررررررررررر. داشتم ذوق مرگ میشدممممممم. بعد هم مودب و آروم رفت و روی مبل نشست و فقط نگاه میکرد. داشتم نماز میخوندم اومده بهم میگه مامان بلند شو من میخوام نماژ(نماز) بخونم، بعد هم با جدیت شروع کرده به نماز خوندن و دعا کردن؛ انگار نه انگار که من کنارش هستم و دارم نگاهش میکنم.
مامانی عزیزم میخواست خاله اینا رو از عزا دربیاره به همین دلیل با مامان و سهند رفتیم پاساژ بوستان پونک برای خرید، تصمیم گرفتیم سهند رو بزاریم داخل محوطه بازی بچه ها تا بازی کنه، برای یک ساعت بازی 3000 تومان میگرفتن. خانومه گفت اینجا مربی دارن شما میتونید برید و به کارتون برسید، از اونجایی که من همیشه دلواپسم دلم نیومد که ولش کنم؛ جالب اینجاست مامانم از خودم بدتره، دو سه باری دیدم که داره خوب بازی میکنه به مامان گفتم میخوای بریم خریدمون رو انجام بدیدم، مامان گفت نهههههههههه بچه ام تنها میمونه میترسم بچه ها بزننش؛ اینجوری بود که تمام یک ساعت رو موندیم و به تماشای آقا سهند گذروندیم و بعد هم خسته و هلاک برای سهند اسباب بازی خریدم و رفتیم سراغ خریدمون. تا ساعت 9 شب توی بوستان بودیم.
خیلی دوستش دارم هرچی بزرگ تر میشه دلبر تر میشه، حرفهایی میزنه که آدم وا میمونه. دیشب امیر و مامانش اینا داشتن سر یه موضوعی حرف میزدن. سهند هم دقیقا داشت حرف زدن امیر رو تقلید میکرد، عین اون دستش رو بالا و پایین میکرد و بعد میگفت ساکت باشید میخوام توژیح(توضیح) بدم. بعد که همه ساکت میشدم یه لبخند نازی میزد و شروع میکرد به حرف زدن. توی حرفهاش یه دفعه گفت میپیچی شمت راشت(سمت راست) بعد میری. که امیر از سمت راست گفتنش ذوق زده شد و دوید بغلش کرد و حسابی بوسش کرد. با بچه های بزرگتر از سن خودش خیلی بهتر بازی میکنه. مخصوصا با دخترها که آرومترن. باعث میشه سهند هم آروم بازی کنه.
با هر کسی که برخورد پیدا میکنه حس میکنم همه خوششون میاد ازش، بعضی ها با ذوق به زبون میارن که آدم حس میکنه از محبتشونه بعضی هم به زبون نمیارن که معلومه از حسادتشونه. خلاصه نفسی شده برای خودش این گل پسرمممممممممم.
[ دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 ] [ 12:54 قبل از ظهر ] [ مامان سهند ] [
بارانی از عشق و نَمی هم ستاره ارزانی تویی که در تبار معصومانهی نگاهت، چشمان اول از همه این روز قشنگ و نورانی رو به مادر مهربون و خوبم که همه وجودم از وجود نازنینش شکل گرفته تبریک میگم و امیدوارم سایه پر مهرش همیشه و همیشه بر سرم باشه؛ مادری که معلم صبر و استقامتم بوده و هست. مادرم روزت مبارککککککککککککککککککککککک بعد هم به همه دوستای گلم که مادرانی نمونه اند تبریک میگم که در حقم لطف داشتند و دارند. امیدوارم نوگلهاشون همیشه قدردان زحمات بی دریغشون باشن. دیروز از سهند پرسیدم مامانی میخوای روز مادر برام چی بخری؟؟؟ با یه ناز دخترونه گفت: اِاِاِ یدونه کِک(کیک) با یه جعبه آبیوه(آبمیوه) الهی مامان قربون صداقتت و قلب مهربونت بشههههههههه عزیزم. [ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 7:31 بعد از ظهر ] [ مامان سهند ] [
سلام عسل مامان سه شنبه هفته گذشته یعنی 12 اردیبهشت چهلمین روز از درگذشت خاله فهیمه بود. فهیمه عزیزم که آتیش غمش هر روز بیشتر و بیشتر از روز قبل توی دلهامون شعله ور میشه. خاله عزیزم شب برای شام مهمونها رو برد، سالن قصر کلاسیک خیابان دماوند، سالن خوبی بود و بیشتر به درد عروسی میخورد و همین موضوع خودش بهانه ای شد برای گریه بی امان خاله بیچاره ام تا برای همیشه از داغ دختر ناکامش بسوزه. ای دنیا اوف بر توووووووووو... پذیرایی بسیار خوبی کردن و فقط و فقط جای عزیز دلمون اونجا خالی بود. زهره عزیز هم حالش هر روز متغییره، تازه گی ها متاسفانه کارهای بچه ها رو میکنه، هرکسی که نزدیکش میره گاز میگیره، میزنه و فحش میده. دکترش گفته باید باهاش مدارا کنید و زمان میبره برای اینکه به وضعیت قبلش برگرده. چند روزی اومده بود خونه خاله ام و خاله عزیزم ازش نگهداری و پرستاری میکرد. احسان برادر کوچکتر فهیمه بسیار افسرده شده، نه غذا میخوره و نه حرف میزنه، گاه گاهی بغض میترکه و شروع میکنه به گریه کردن. طفلک موقع امتحانات ترمش هم هست و اصلا هم درس نخونده، سه روز در هفته رو میره سمنان و وقتی بر میگرده داغون تره. به نظر من که باید این ترم رو مرخصی میگرفت چون اصلا فکر نمیکنم بتونه درسهاشو پاس کنه. خدا به همه باز ماندگان صبر و اجر عنایت کنه. بگم از سهند گلم... سهند عزیزم روز به روز بانمک تر و فهمیده تر میشه. دیگه همه چیز رو درک میکنه. روز چهلم فهیمه سر خاک وقتی گریه میکردم اومده بود پیشم و برای اینکه دلداریم بده بهم میگفت: مامان گِگِه (گریه) نکن ببین عژیژت (عزیزت) اومده پیشت. منظورش به خودش بود. بعد هم بغلم میکرد و برای اینکه ساکتم کنه مثل بچه ها با اون انگشتهای کوچیکش میزد به پشتم. به خاله بزرگم که توی ماشین تکون تکون میخورد میگفت خاله طَبییِه(طیبه) چقدر تو ورجه ووجه میکنی. بعد از چند روز پدربزرگش(بابای امیر) رو دیده بود بهش میگفت باباسین باباسین بیا جلو من بوشِت(بوست) کنم. مامان شیرینش(مامان امیر) وقتی میخواد راه بره برای اینکه پاهاش درد میکنه بدو بدو میره جلو و دستش رو میگیره و میگه بیژار(بزار) من کومَکِت(کمکت) کنم. وقتی دعواش میکنم دستش رو میزاره به پهلوش و اخم میکنه و با جددیت بهم میگه لفتالت (رفتارت) رو دولوش(درست ) کن. روزی صدبار وقتی به هدفش نمیرسه بهم میگه: تو بولو من با تو گهلم (تو برو من با تو قهرم). حسابی هم بابایی شده و هر شب با امیر میشینن بازی کامپیوتری کانتر انجام میدن و کلی ذوق میکنه. عسلی شده برای خودش [ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 5:02 بعد از ظهر ] [ مامان سهند ] [
سلام به پسر گلم، عزیز دلم، دردونه قلبم، سهند گلم مامانی مدتیه که نتونستم از شیرین کاریهات و حرفهای قشنگی که میزنی چیزی برات بنویسم، مامان گلم امروز تصمیم گرفتم عکسهای نوروز 91 رو برات بزارم البته ما فقط دو روزش رو خوش بودیم و تونستم ازت عکس بگیرم. با اتفاقی که برای خاله فهیمه افتاد دیگه دل و دماغ اینو نداشتم که بخوام از گل پسرم عکس بگیریم. هنوز دنیا جاری است و ما هم در این سیر بی انتهای دنیا غوطه وریم. امیدوارم همیشه سالم باشی و خنده های قشنگت روح و روانم رو جلا بده. بدون که همهههههه آرزوی آیندمی
لطفا برید ادامه مطلب رو مطالعه کنیددددددددددددددد. منتظر نظرهای خوشگلتون هستم ادامه مطلب [ شنبه 9 ارديبهشت 1391 ] [ 9:02 بعد از ظهر ] [ مامان سهند ] [
سلام به همه دوستای خوبم؛ همه عزیزانی که واقعا بهم نزدیکن و دوستشون دارم. اردیبهشت ماه ماه زیبائیها رسیده، من عاشق ماه اردیبهشتم، واقعا به نظر من طبیعت تمام زیبائیهاشو توی اردیبهشت خلاصه میکنه،ماه گل، ماه طراوت، مان نسیم روح افزا، ماه عشق، ماه دوستی و ... امیدوارم همه تون خوب و خوش باشید، دوستای گلم حال زهره جون خدا رو شکر خیلی خوبه، مرخص شده و آوردنش خونه، یه مقدار توی حرکات دست و پا و حرف زدن مشکل داره که دکترش گفته باید فعالیت کنه، خودش باید غذاشو بخوره، باید روزی یکی دوساعت راه بره و از این جور چیزاها؛ خدارو شکر با دعای دوستان همین که هوشیاریش رو به دست آوورد خیلی خوشحالیم؛ امیدواریم که همه مریضها رو خدا شفای عاجل عنایت کنه. باز هم از همتون بابت همدردیتون و ابراز محبتتون ممنون و متشکرم [ يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 ] [ 2:06 بعد از ظهر ] [ مامان سهند ] [
|
|
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||